احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٧٢
٤٨٠ چهل سالست تا نفس من شربتى آب سرد ... ف ٦٥٤ ديده شود.
٤٨١ چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود ... ف ٢١ ديده شود.
٤٨٢ هفتاد سالست تا با حقّ زندگانى كردهام كه ...
٤٨٣ از مسجد تو تا مسجدهاى ديگر چند در ميانست؟
٤٨٤ «هر آن بنده كه به مسجد تو درآيد ...» ٤٨٥ مؤمن را همه جايگاهها مسجد بود و ... ف ٥٣٦ نيز ديده شود.
٤٨٦ اگر دنيا همه زر كند و مؤمن را سر آنجا دهد ...
٤٨٧ از اين جهان بيرون مىشوم و چهار صد درم وام دارم ...
٤٨٨ گاه گاه مىگريم از بسيارى جهد و ...
٤٨٩ در قيامت با من گويند چه آوردى ...
٤٩٠ ترسم كه در قيامت مرا بينند بيارند و ...
٤٩١ به كنار گورستان فرو نشستمى ...
٤٩٢ على گفت «اگر يك روز بود پيش از مرگ ...» ٤٩٣ الهى، مرا به همه وقتى فرياد رس! ٤٩٤ الهى، شصت سالست تا در اميد دوستى تو ... ف ٥٧٠ ديده شود.
٤٩٥ «يا بو الحسن، خواهى كه ترا باشم؟» ... از مكر تو ايمن كى توانم بود؟
٤٩٦ به خواب ديدم كه مرا به آسمان بردند، جماعتى از ملائكه مىگريستند ...
٤٩٦. عاشق آن كسى مىبايد كه از پاى سر كند و از سر پاى ...
٤٩٧ درخواستم از حقّ كه مرا به من نمائى چنانكه هستم.
٤٩٨ چون به هستى او درنگرستمى نيستى من ...
٤٩٩ چون شيخ را وفات نزديك رسيد ... هر كه دست بر سنگ خاك ما نهد ...
٥٠٠ پرسيدند كه حقّ، تعالى، با تو چه كرد.
٥٠١ محمّد بن الحسين ... در وقت نزع راست بايستاد، شيخ بو الحسن و جماعتى از مريدان به سر او آمده بودند. ف ٦٥١ ديده شود.