احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١٤ - باب اول در سؤال و جواب
جوانمردان بر وى مباحست».
٥٤٦ پرسيدند[١] «كرا رسد در بقا و فنا سخن گفتن؟»
[گفت] «كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان آويخته بود بادى مىآيد كه همه درختان از بيخ بركند و همه بناها خراب كند و همه كوهها بردارد و همه درياها بأنبارد، وى را از جايگاه نتواند جنبانيدن، پس آن گاه وى را رسد در فنا و بقا سخن گفتن.»
٥٤٧ پرسيدند كه «به چه دانيم كه اندرون يك است».
گفت «بدانكه زبان او هم يكى باشد. هر كه را زبان پراگنده بود دليل بود كه دل او پراگنده بود. بزرگان گفتهاند: دل ديگست و زبان كفليز، هرچه در ديگ باشد به كفليز همان برآيد. دل درياست زبان ساحل؛ چون دريا موج كند به ساحل همان اندازد كه در دريا بود».
٥٤٨ گفت «غايت مردان سه است: اوّل آنكه خود را [چنان] دانى كه خداى ترا داند، و چنين كس كم بينم؛ دوم آنكه تو باشى و وى باشد؛ و سيوم آنكه همه او باشد تو نباشى. اگر همه جهان نواله كنى و بدهان مؤمنى نهى حق نگزارده باشى، و اگر از مشرق تا مغرب روى تا دوستى را زيارت كنى بهر خداى بسى نرفته باشى».
٥٤٩ پرسيدند كه «گريه مردان بر چه باشد، بر وصال؟»
گفت «چون دل گريان شود آب چشم خون شود، و چون چشم ببيند بول خون شود و چون گوش بشنود استخوان گدازد و چون وقت برايد فنا پديد آيد».
[١]- در اصل: پرسيد.