زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٣٤٦ - ٣٦٩ مزار امامزاده عبيدالله بن على (ع)
آنگاه مصعب، دايى عبيدالله بن على (ع) را فراخواند و به او گفت: «من تو را گرامى داشتم و در كارهاى ميان خودم و تو، همواره به تو نيكى كردم. چه چيز موجب شد در مورد خواهرزادهات اين كار را انجام دهى و او را در بصره بگذارى كه مردم را بشوراند و به آنان خدعه و مكر ورزد». نعيم بن مسعود، به خدا سوگند خورد كه اين كار را او انجام نداده است و يك كلمه از اين داستان را نمىداند. مصعب، سخن او را پذيرفت و او را تصديق كرد.
مصعب گفت: «من براى عبيدالله بن عمر نامه نوشتهام و او را از غفلتى كه در اين مورد كرده است، سرزنش كردم». نعيم بن مسعود گفت: «هيچكس نبايد موجب تحريك بيشتر او گردد. من خودم اين موضوع را كفايت مىكنم و او را پيش تو مىآورم».
نعيم حركت كرد و خود را به بصره رساند. افراد خاندان حنظله و عمرو بن تميم را جمع كرد و با آنان پيش افراد بنى سعد رفت و گفت: «به خدا سوگند! در اين كار، براى شما خيرى وجود ندارد. گويا مىخواهيد تمام قبيله تميم را به هلاك اندازيد. خواهرزادهام را به من بسپريد». آنان ساعتى يكديگر را سرزنش كردند و سپس عبيدالله ابن على (ع) را به او سپردند و او همراه عبيدالله بيرون آمد و پيش مصعب رفت.
مصعب به عبيدالله گفت: «اى برادر چه چيزى تو را به اين كار واداشت؟» عبيدالله سوگند خورد كه نه آن كار را مىخواسته و نه از آن، آگاه بوده است و گفت: «من اين كار را خوش نداشتم و از پذيرش آن، خوددارى كردم. ولى آنان انجام دادند». مصعب او را تصديق كرد و از او پذيرفت.
در اين هنگام، مصعب به «عباد حبطى» فرمانده جلوداران سپاه خود، دستور داد براى رويارويى با لشكرهاى مختار، پيشروى كند. او حركت كرد. عبيدالله بن على (ع) نيز همراهش بود و چون به منطقه مذار رسيدند، سپاهيان مختار هم فرا رسيدند و برابر ايشان فرو آمدند. ناگاه به لشكر مصعب، شبيخون زدند و بيشتر افرادش را كشتند و فقط اندكى توانستند بگريزند. عبيدالله بن على بن ابىطالب (ع) هم در آن شب، كشته شد.[١٢٤٩]
[١٢٤٩] . الطبقات الكبرى، ج ٥، صص ١١٧ و ١١٨؛ الاعلام، ج ٤، صص ٢٠٢ و ٢٠٣.