زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٧٧ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
گفتم: «حسن بن صالح نگذاشت و سخنان او را برايش بازگفتم». مهدى پرسيد: «او چه شد؟» گفتم: «او نيز از دنيا رفت. اگر او زنده بود، نمىگذاشت من اين خبر را برايت بياورم». مهدى، سجده ديگرى بجا آورد و گفت: «سپاس خدايى را كه مرا از دست او هم آسوده كرد. به راستى او دشمن سرسختى براى من بود و شايد اگر زنده مىماند، شخص ديگرى را به جاى عيسى، به قيام عليه من وامىداشت. اكنون هر حاجتى دارى، بگو كه به خدا سوگند! تو را بىنياز خواهم كرد و هرچه بخواهى، به تو مىدهم». صباح مىگويد كه گفتم: «به خدا! من هيچ حاجتى ندارم و چيزى از تو نمىخواهم؛ جز يك چيز». مهدى گفت: «آن حاجت چيست؟»
گفتم: «رسيدگى به وضع فرزندان عيسى و سرپرستى آنان. به خدا سوگند! اگر وضع مالى و زندگى من طورى بود كه مىتوانستم آنها را اداره و سرپرستى كنم، از تو براى آنها چيزى نمىخواستم و آنها را نزد تو نمىآوردم. ولى آنها كودكاند و اگر به آنها رسيدگى نشود، از گرسنگى و بىسرپرستى، خواهند مرد؛ زيرا آنها مال و اندوختهاى ندارند. پدرشان در تمام اين مدت كه مخفى بود، آب مىكشيد و به سختى، آنان را اداره مىكرد. اكنون جز من، كسى كه عهدهدار مخارج آنها باشد، يافت نمىشود و اين كار هم از من ساخته نيست. تو شايستهترين مردم به حفظ و نگهدارى از آنهايى و نيز سزاوراترين كسى مىباشى كه مىتوان متعهد مخارج زندگى آنها شوى. چون آنها، خويشاوندان تو و گوشت و خون تو و يتيمان خاندان تو مىباشند».
صباح مىگويد سخنان من كه پايان يافت، مهدى گريست تا آنجا كه اشك از گونهاش سرازير شد و آنگاه گفت: «به خدا سوگند! اگر نزد من باشند، همانند بچههاى خود، از آنها مراقبت مىكنم. اى مرد! خدا از ناحيه من و آنها، به تو جزاى خير دهد. تو حق آنان و پدرشان را بر گردن خويش، خوب ادا كردى و بار سنگينى از دوش من برداشتى و براى من، سرور و خوشحالى، هديه آورى!»
من گفتم: «حال براى آن بچهها، امان خدا و رسول و امان تو هست؟! و ذمه خود و پدرانت را در حفظ جان آنان و بستگانشان و ياران پدرشان، به گردن مىگيرى