زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٧٦ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
را هرچه باشد، بدون استثنا برآورم».
صباح گفت: «من صباح زعفرانىام و دروغ نمىگويم. به خدا سوگند! من هيچ حاجتى به او ندارم و اگر تمام دارايى خود را نيز به من دهد، از او نخواهم پذيرفت و مرا به آنها، نيازى نيست. فقط مىخواهم شخص او را ببينم و اگر نگذارى و مانع شوى، از طريق ديگرى اقدام مىكنم و خود را به او مىرسانم».
ملاقات با خليفه
صباح مىگويد: زمانى كه ربيع، اين سخن را از من شنيد، سر را به آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا! تو گواه باش كه من ذمهام را از ريختن خون اين مرد، تبرئه مىكنم». اين كلام را گفت و آنگاه چند مأمور بر من گماشت و خود به نزد خليفه رفت. من همين قدر فهميدم كه پايش درون اطاق خليفه رسيده يا نرسيده بود كه مهدى صدا زد: «صباح زعفرانى را بياوريد». به دنبال اين فرياد، مرا به نزد مهدى بردند. تا چشم خليفه به من افتاد، گفت: «تو صباح زعفرانى هستى؟»! گفتم: «آرى». گفت: «خدايت روز خوش نياورد و كارت را سامان نبخشد. اى دشمن خدا! تو همانى كه عليه من قيام كردى و مردم را بهسوى دشمنان من دعوت نمودى؟»!
گفتم: «بلى. به خدا! من همانم كه مىگويى و همه آنچه گفتى، درست است». مهدى عصبانى شد و فرياد زد: «پس تو همان خائنى و با پاى خود، به سوى مرگ آمدهاى؟»! آيا به كار خويش، اعتراف دارى و با اين وصف، با خيال راحت، به نزد من آمدهاى؟»! گفتم: «من آمدهام تا هم تو را مژده دهم و هم تسليت گويم». مهدى قدرى آرام شد و با تعجب گفت: «به چه، مژده دهى و به چه، تسليت گويى؟»! گفتم: «مژده به مرگ عيسى بن زيد و تسليت نيز به همين علت؛ زيرا او پسر عم و از گوشت و خون تو بود!».
مهدى كه اين سخنان را شنيد، روى خود را به طرف قبله كرد و سجده شكر بجاى آورد و خدا را حمد كرد و آنگاه رو به من كرد و گفت: «چند وقت است كه عيسى مرده است؟»!. گفتم: «حدود دو ماه است». گفت: «چرا زودتر خبر ندادى؟»!