زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٧٣ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
نكنم، خودم كشته خواهم شد. بنابراين من بايد حيرت زده باشم، نه تو!! با اين حال، مىبينى كه روحيهاى عالى دارم و خودنگهدارم».
من به او گفتم: «خداوند كارت را اصلاح نمايد و سرم را از خجالت به زير انداختم». پير مرد رو به من كرد و گفت: «با اين حال، من حاضر نيستم، تو را سرزنش كنم و هم از خواهشت خوددارى كنم. گوش كن تا آن دو شعر را برايت بخوانم و آنها را به خاطر بسپار». آنگاه آن دو شعر را چند بار برايم خواند؛ تا حفظم شد. در اين حال، ناگهان مأمورى ما را خواست و چون براى رفتن برخاستم، به او گفتم: «خدايت، عزت بخشد، تو كيستى؟» گفت: «من «حاضر» دوست صميمى عيسى بن زيد».
پس من و او را نزد مهدى، خليفه عباسى، بردند. مهدى از او (حاضر) پرسيد: «عيسى بن زيد كجاست؟»
حاضر گفت: «من نمىدانم. تو درصدد تعقيب او برآمدى و او را به هراس افكندى. او نيز در شهرها، متوارى و فرارى شد. در ضمن، تو مرا زندانى كردى و من كه در زندان تو به سر مىبردم. پس چه مىدانم او كجاست»! مهدى گفت: «به كجا فرار كرد و آخرين ملاقات تو با او در كجا و در خانه چه شخصى بود؟»
حاضر گفت: «از روزى كه متوارى شد، من او را نديدم و از وى هيچگونه خبرى ندارم». مهدى گفت: «به خدا سوگند يا بايد جاى او را به من نشان دهى يا الان دستور مىدهم گردنت را بزنند».
حاضر گفت: «هر كارى مىتوانى بكن. آيا تو را به مخفيگاه عيسى بن زيد راهنمايى كنم كه او را بكشى و پس از آن، خدا و رسولش را در حالى كه خونخواه اويند، ملاقات كنم. او را به تو نشان نخواهم داد». در اين حال، مهدى سخت خشمگين شد و فرمان داد، جلوى چشم من، گردن «حاضر» را زدند. پس از كشتن حاضر، مهدى رو به من كرد و گفت: «خب حالا تو درباره ما شعر مىگويى يا تو را هم به اين مرد، ملحق كنم». گفتم: «نه؛ شعر مىگويم». آنگاه مهدى دستور داد مرا آزاد كردند.