زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٧١ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
ندادى؟» گفتم: «دوست نداشتم تو را به چيزى خبر دهم كه اگر رسول خدا (ص) زنده بود و از آن خبر مىيافت، ناراحت مىشد».
در اينجا، مهدى عباسى سر را به زير انداخت و پس از مدتى، سر را بلند كرد و گفت: «بيش از اين، استعداد شكنجه در بدن تو نمىبينم و ترس آن دارم كه اگر دستور شكنجهات دهم، تاب نياورى و زير شكنجه جان بسپارى، وانگهى دشمن ما هم كه از دنيا رفته است. برو. خدا نگهدارت باد. به خدا سوگند! اگر بشنوم كه دوباره دست به اين كارها زدهاى گردنت را مىزنم. من از نزد او بيرون شدم. هنگام خروج من از كاخ، مهدى رو به ربيع (دربان مخصوص) كرد و گفت: «آيا نديدى چگونه ترسش از من، اندك و دلش، محكم بود؟! به خدا مردمان روشندل چنيناند».
در زندان
«ابوالعتاهيه»، شاعر معروف عصر عباسى، مىگويد:
زمانى كه من از شعر گفتن خوددارى كردم، مهدى، خليفه عباسى، دستور داد مرا به زندان مجرمان افكنند. همينكه مرا به زندان آوردند، هوش از سرم پريد و دهشت عجيبى به من دست داد و منظره هولناكى در آنجا مشاهده كردم. به اين طرف و آن طرف، نگاه مىكردم. بلكه پناهگاهى پيدا كنم يا يك نفر را بيابم كه با او انس بگيرم. در اين ميان، چشمم به پيرمرد موقر و خوشلباسى افتاد كه آثار بزرگى و نيكى از چهرهاش آشكار بود. با سرعت به طرف او رفتم و به واسطه اضطراب و ناراحتى كه داشتم، يادم رفت به او سلام كنم و عرض ادب نمايم. بدون مقدمه كنار او نشستم و سر را به زير انداختم و در حال خود، فكر مىكردم كه ناگاه ديدم آن پيرمرد، اين دو شعر را خواند:
|
تعودت مس الضر حتى الفته |
واسلمني حسن العزاء الى الصبر |
|
|
وصيرني ياسي من الناس واثقا |
بحسن صنيع الله من حيث لاادري |
|