آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨ - ٣ تعلیم سخن گفتن
دیدههاست؛ میگوییم این ایستاده است، آن نشسته است. «است» و «نیست» وقتی که آمد، «هست» و «نیست» اگر آمد، هست و نیست «جزئی» ندارد، همیشه در ذهن انسان «کلی» است. اگر انسان استعداد ادراک کلیات را نمیداشت نمیتوانست حرف بزند. انسان که حرف میزند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق میکند، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساختهاند که بتواند حرف بزند. به زبان مربوط نیست، به جسم مربوط نیست، به روح مربوط است. این زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عیناً اینها را دارد ولی حیوان که نمیتواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن کافی نیست. پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک کلیات است.
حال، این که در قرآن میفرماید: «عَلَّمَهُ الْبَیان» خدا به انسان بیان را، ظاهر کردن مکنونات ما فیالضمیر خود را آموخت، بعضی مفسرین گفتهاند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان فقط این بوده که میبایست لغت برایش وضع میشد، خدا قبلًا آمده به وسیله انبیاء لغات را وضع کرده است. مثلًا لغت عربی، لغت عبری، لغت فارسی، لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است؛ این معنی «عَلَّمَهُ الْبَیان» است، یعنی خدا واضع لغات است. (بعد نظریهای هم در علم لغتشناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلًا واضع لغت خداست به دلیل عَلَّمَهُ الْبَیانَ.) البته این نظر را بعضی گفتهاند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند.
دیگران گفتهاند اولًا معنی «عَلَّمَهُ الْبَیانَ» «عَلَّمَهُ اللُّغَةَ» نیست. صحبت در لغت نیست. اگر سخن از لغت میبود باز یک حرفی بود. صحبت از سخن گفتن و بیان کردن و استعدادِ بیان کردن مکنونات خود است. این همان