آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧ - ٣ تعلیم سخن گفتن
فلاسفه از قدیم تعبیر خیلی خوبی انتخاب کردهاند گو اینکه بعضی شاید نکتهاش را درست در نمییابند. وقتی میخواهند انسان را تعریف کنند، به «حیوان ناطق» تعریف میکنند، حیوان سخنگو، با اینکه به قول خودشان میخواهند جنس و فصل را بیان کرده باشند. بعد این سؤال برای افراد مطرح میشود که «سخنگویی» مگر چه اهمیتی برای انسان دارد که ما آن را بهجای فصل انسان بگیریم یعنی بهجای «جزء ذات» و «ذاتی» انسان بشماریم؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است؛ مثل خندیدن. همینطور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و برعکس. شاید مثلًا پهن ناخن بودن هم از مختصات انسان باشد. پس این چیست که در باب انسان گفتهاند؟ بعضی گفتند- و حرفشان درست است- که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست، ادراک کلیات است؛ یعنی حیوان احساس میکند، درک میکند ولی جزئیها یعنی فرد را درک میکند. در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد؛ مثلًا صاحب خودش را میشناسد، آن انسان دیگر را میشناسد؛ آن خانه را میشناسد، آن خانه دیگر را میشناسد، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمیتواند یک معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد. انسان ادراک معانی و مفاهیم کلی میکند. این درست، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ «ادراک کلیات» نگفتهاند، با لفظ «سخنگو» گفتهاند؟
به خاطر ارتباط قطعیای که میان ایندو هست؛ یعنی انسان اگر مدرک «کلی» نمیبود سخنگو هم نمیبود. سخن گفتن فقط این [حالت ظاهری] نیست، طوطی هم ممکن است چهار کلمهای حرف بزند. یک معنی را که انسان احساس میکند، [اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید،] فرض کنید که انسان پدر خودش را میبیند، بعد فقط بتواند لفظ «پدر» را بگوید، این سخن گفتن نیست. سخن گفتن، با ارتباط دادن و نسبت برقرار کردن میان معانی و مفاهیم و