رهبران بزرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٢ - تصاوير سايه روشن
تنها چيزى كه ممكن است بعضى بگويند و در گذشته هم به آن اشاره شد اينست كه: ما هر چه در وجود خود و حواس ظاهر و باطن خويش مطالعه مىكنيم، چنين رابطهاى نمىبينيم. اصلًا تصور چنين رابطهاى براى ما ممكن نيست! تازه چطور مىتوان باور كرد اين رابطه را ديگرى داشته باشد و ما نداشته باشيم؟!
اين سخن خيلى عجيب به نظر مىرسد. آيا اگر ما چنين رابطهاى را نداشته باشيم دليل بر اين مىشود كه ديگرى هم ندارد؟ و اگر بر فرض از تصور تفصيلى آن عاجز شويم چگونه ممكن است تصور اجمالى آن را نيز انكار كنيم؟
اجازه بدهيد با ذكر چند مثال اين موضوع را روشنتر سازيم.
١- فرض كنيد در ميان شهر كوران (البته كوران مادر زاد) آدم بينايى باشد كه مىتواند به كمك چشم خود همه چيز را ببيند. البته اين نابينايان چهار حسى حق دارند تا از اطلاعات وسيعى كه آن شخص بيناى پنج حسى در اختيار دارد، با اعجاب و تحسين ياد كنند و جزئيات اين حس مرموز پنجم اظهار بى اطلاعى نمايند.
ولى آيا آنها حق دارند وجود چنين حسى را انكار كنند؟ و يا از تصور اجمالى آن با وجود مشاهده آثار آن- اظهار عجز و ناتوانى بنمايند؟ آرى آنها از حس بينايى، حسى است كه به كمك آن يك نوع رابطه مرموز (البته از نظر آنها) برقرار مىشود و دارنده آن از بسيارى چيزها آگاه خواهد شد.
همچنين آدمى كه كر مادر زاد است، نمىتواند به طور دقيق معنى امواج صوتى و چگونگى تأثير آن را روى استخوانهاى چكشى،