ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٦٩ - داستان جنگ بدر
پرسيد: آنها چند نفرند؟ گفتند: نميدانيم. پرسيد: روزانه، چند گوسفند ذبح مىكنند؟
گفتند: نه تا ده عدد. فرمود: تعداد آنها ٩٠٠ تا هزار نفر است. سپس دستور داد، تا آنها را زندانى كنند.
اين خبر بقريش رسيد و همگى از آمدن خود نادم شدند. عقبه به ابو البخترى برخورد كرد و به او گفت: آيا اين صحنه را نمىبينى؟ من جاى پاى خودم را نمىبينم! ما آمديم از كاروان دفاع كنيم و حالا گرفتار جنگ و دشمنى شدهايم. بخدا مردم ستمكار هرگز رستگار نمىشوند! دوست مىداشتم همه اموال كاروان غارت شده بود و ما از اين راه حركت نكرده بوديم.
ابو البخترى گفت: تو يكى از بزرگان قريش هستى. در ميان مردم برو و با قبول خسارت كاروان و خون بهاى ابن الحضرمى كه هم سوگند تست، آنها را از جنگ باز دار.
عتبه گفت: تنها ابو جهل با ما مخالف است. برو و او را از تصميم ما مطلع گردان.
ابو البخترى بخيمه ابو جهل رفت و او را از تصميم عقبه مطلع ساخت: وى گفت:
عقبه از بنى عبد مناف و پسرش همراه محمد است، از اينرو تعصب او را دارد. ما دست از سر آنها بر نميداريم، تا آنها را اسير كنيم يا اينكه يثرب را بر سر آنها خراب كنيم و اين خبر بگوش عرب برسد.
پس از آن كه ابو سفيان كاروان را عبور داد، كسى بسوى قريش فرستاد كه كاروان شما نجات يافت. باز گرديد و محمد را بحال خود گذاريد و اگر باز نگشتيد رامشگران را باز گردانيد.
پيامبر در جحفه بآنها رسيد. عتبه مىخواست مراجعت كند. ابو جهل و بنى مخزوم امتناع كردند و رامشگران باز گرداندند.
هنگامى كه اصحاب پيامبر از كثرت جمعيت قريش اطلاع يافتند، بوحشت افتادند و نزد پيامبر اسلام رفتند و مشغول التماس شدند. به دنبال اين ماجرا آيات بعد:
«اذ تستغيثون ربكم ...» نازل گرديد.