ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١ - بحث روايتى(رواياتى در باره شكر نعمت و چند روايت ديگر در ذيل آيات گذشته)
خدا است؟ حال اگر شكرش را به جاى آورديم آن را زيادتر مىكند چون خودش فرموده:
(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ)؟ فرمود: چرا، هر كس خداى را بر هر نعمتى شكر و سپاس بگويد، و بداند كه نعمتش از ناحيه او است نه غير، خداوند نعمتش را بر او زياد مىكند[١].
مؤلف: دو روايت آخرى به بهترين وجهى شكر را تفسير مىكنند، و بيان گذشته ما هم كه گفتيم: شكر، اظهار نعمت است، هم در اعتقاد و هم به زبان و هم به عمل با آن انطباق دارد، زيرا روايت ابى ولاد، شكر اعتقادى، و روايت ابى بصير شكر عملى، و هر دو روايت شكر زبانى را بيان مىكنند، و آيه شريفه(وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ)[٢] هم آن را تاييد مىكند.
و در تفسير قمى مىگويد: پدرم مرفوعا و بدون ذكر سند از رسول خدا ٦ حديث كرد كه ايشان فرمود: هر كه همسايه خود را به طمع منزلش اذيت كند، خداوند خانه خود او را به ارث، به آن همسايه مىدهد، و اين كلام خداى تعالى است كه مىفرمايد: (وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ) ...(فَأَوْحى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ )[٣].
و در تفسير مجمع و روح المعانى از رسول خدا ٦ روايت شده كه هر كه همسايهاش را بيازارد خداى تعالى خانهاش را نصيب همان همسايهاش مىفرمايد[٤].
و در الدر المنثور است كه ابن ضريس از ابى مجلز روايت كرده كه گفت: مردى خدمت على بن ابى طالب (ع) عرض كرد: من داناترين مردم به انساب هستم.
فرمود: تو نمىتوانى همه مردم را به دودمانى نسبت دهى؟ عرض كرد: چرا مىتوانم.
فرمود: بگو ببينم، در آيه(وَ عاداً وَ ثَمُودَ (وَ أَصْحابَ الرَّسِّ) وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً) مىدانى اين قرون بسيار چه كسانى هستند؟ عرض كرد بله، من همه آنها را نسبت مىدهم (و مىگويم كدام پسر كدام و نوه كدام بود). فرمود: مگر آيه(أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ) را نخواندهاى؟ آن مرد، ساكت ماند[٥]. (زيرا آيه شريفه صريحا مىفرمايد كه انسابى هستند كه جز خدا كسى آنها را نمىداند).
[١] تفسير عياشى، ج ٢، ص ٢٢٢، ح ٥.
[٢] نعمت پروردگارت را به زبان آور. سوره ضحى، آيه ١١.
[٣] تفسير قمى، ج ١ ص ٣٦٨.
[٤] مجمع البيان، ج ٤، ص ٢٠٦، طبع بيروت. روح المعانى، ج ١٣، ص ٢٠٠.
[٥] الدر المنثور، ج ٤، ص ٧٢.