ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣١٨ - بيان اينكه راه ضلالت در حقيقت راه نيست و امرى عدمى است و بحث معتزله و اشاعره در جواز يا عدم جواز اسناد خلق آن به خداوند بىمورد است
كلمه طرى (بر وزن فعيل) از ماده طراوت است، و طراوت بطورى كه در مفردات گفته: عبارت است از تر و تازه از هر چيز،[١] و كلمه مواخر جمع مخر است و مخر به معناى شكافتن آب از چپ و راست است، گفته مىشود: مخرت السفينة الماء يعنى كشتى آب را شكافت. و بهمين جهت كشتى را ماخره مىگويند، و مخر بطورى كه در مجمع البيان گفته: به معناى شكافتن زمين براى زراعت نيز هست، و مقصود از خوردن گوشت تازه از دريا، خوردن گوشت ماهى است كه از دريا صيد مىشود و مقصود از استخراج زينت براى پوشيدن ، لؤلؤ و مرجانى است كه از دريا گرفته مىشود و زنان خود را با آن مىآرايند[٢].
(وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ)- يعنى كشتىها را مىبينى كه آب دريا را از چپ و راست مىشكافند و بعيد نيست اينكه فرمود: ترى از خطابهاى عمومى باشد كه در آن مخاطب مخصوصى منظور نيست، و در بسيارى موارد اين كلمه همين طور استعمال مىشود، و معنايش اين است كه هر بينندهاى و هر كسى كه نيروى مشاهده داشته باشد اين مطلب را مىبيند، پس بنا بر اين، خطاب به رسول خدا ٦ نيست، تا گفته شود در آيه التفات از جمع به مفرد بكار رفته است.
(وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)- يعنى تا بعضى از رزق خدا را با سفرهاى آبى و به راه انداختن كشتيها طلب كنيد، اين جمله عطف بر جمله حذف شده است، و تقدير آن چنين است: و ترى الفلك مواخر فيه لتنالوا بكذا و كذا و لتبتغوا ...- كشتىها را مىبينى كه در دريا آب را مىشكافند تا شما بوسيله آن فلان و فلان را بدست آورده و تا از فضل او طلب كنيد ، و نظير اينگونه عطفها در كلام خداى تعالى بسيار است.
(وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)- يعنى يكى ديگر از نتايج تسخير دريا و به راه انداختن كشتيها در آن، اين است كه شايد شما شكرگزار شويد، زيرا نعمتهاى دريايى فضل زيادتى است از خداى تعالى براى اينكه خداوند در خشكىها آن قدر نعمت داده كه بشر احتياج به نعمتهاى دريايى نداشته باشد، و ليكن خداوند اين نعمت زيادى را هم ارزانى داشت، و درياها را مسخر بشر فرمود تا شايد خدا را شكرگزار باشند، چون انسان كمتر در ضروريات زندگى خود متوجه نعمت خدا مىشود و بياد اين معنا مىافتد كه اين ضروريات زندگى،
[١] مفردات راغب، ماده طرى .
[٢] مجمع البيان، ج ٦، ص ٣٥٣، ط تهران.