پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨ - داستان مسلمان شدن يك عالم مسيحى
گفت: اى فرزند روحانى من! بر حقيقت دين اسلام و فضيلت آن، برخوردار نگرديدم، مگر بعد از كِبَر سن و اواخر عمر و البته در باطن، من مسلمانم؛ وليكن به حسب ظاهر، نمىتوانم اين رياست و بزرگى را ترك نمايم. عزّت و اقتدار مرا در ميان نصارا مىبينى. اگر فى الجمله، ميلى از من به دين اسلام بفهمند، مرا خواهند كُشت و بر فرض اين كه از دست ايشان، فرارا نجات يافتم، سلاطين مسيحيّت، مرا از سلاطين اسلام خواهند خواست. به عنوان اين كه خزاين كليسا در دست من بوده است و خيانتى در آنها كردهام و يا چيزى از آنها بُردهام و خوردهام و بخشيدهام. مشكل مىدانم كه سلاطين و بزرگان اسلام، از من نگهدارى كنند و بعد از همه اينها فرضا رفتم ميان اهل اسلام و گفتم: من مسلمانم، خواهند گفت: خوشا به حالت! جان خود را از آتش جهنّم نجات دادهاى. بر ما منّت مگذار؛ زيرا كه به دخول در دين حق و مذهب هُدا، خود را از عذاب خدا خلاص نمودهاى! اى فرزند روحانى! «خوشا به حالت» از براى من، نان و آب نخواهد بود.
پس اين پيرمرد در ميان مسلمانان كه عالم به لغت ايشان نيز نيست، در كمال فقر و پريشانى و مسكنت و فلاكت و بدگذرانى، عيش خواهد نمود. حقّ مرا نخواهند شناخت و حرمت مرا نگاه نخواهند داشت و از گرسنگى در ميان ايشان، خواهم مُرد و در خرابهها و ويرانهها رَخت از دنيا خواهم بُرد! خيلى كسانى را به چشم خود ديدهام كه رفتهاند و داخل دين اسلام گرديدهاند و اهل اسلام از ايشان، نگاهدارى نكرده، مرتد گشته و از دين اسلام، دو باره به دين خود، مراجعت كردهاند و خَسِرَ الدنيا والآخره شدهاند! من هم از همين مىترسم كه طاقت شدايد و مصائب دنيا را نداشته باشم. آن وقت، نه دنيا دارم و نه آخرت! و من بحمدللّه در باطن از متابعان محمّد صلى الله عليه و آله هستم.
پس، شيخ مدرّس، گريه كردند و حقير هم گريستم. بعد از گريه بسيار گفتم: اى پدر روحانى! آيا مرا امر مىكنى كه داخل دين اسلام بشوم؟
گفت: اگر آخرت و نجات مىخواهى، البته بايد دين حق را قبول نمايى و چون