پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٧ - ٤/ ٣ نامه ايشان به پادشاه روم
٨٣. صحيح مسلم به نقل از ابوسفيان: ... زمانى كه در شام بودم، نامهاى از پيامبر خدا، براى هرقل آورده شد .... هرقل گفت: آيا از قوم اين مردى كه مىگويد پيامبر است، كسى در اين جا هست؟
گفتند: آرى.
من و چند نفر از قريش، احضار شديم. وقتى بر هرقل وارد شديم، او ما را در برابر خود نشانْد و همراهانم را پشت سرم نشاندند .... آن گاه، به مترجم خود گفت: از او بپرس كه حسب و نسب وى (پيامبر)، در ميان شما چگونه است؟
من گفتم: او در ميان ما، از حسب و نسب برخوردار است.
پرسيد: آيا از پدران او، كسى پادشاه بوده است؟
من گفتم: نه. پرسيد: آيا پيش از آنكه ادّعاى نبوّت كند، او را به دروغگويى متّهم مىكرديد؟
من گفتم: نه. پرسيد: چه كسانى از او پيروى مىكنند؛ اشراف يا مردمان فرودست؟
گفتم: مردمان فرودست.
پرسيد: آيا روز به روز، بر تعداد آنها افزوده مىشود يا كاسته مىگردد؟
گفتم: نه، بلكه افزوده مىشود.
پرسيد: آيا پيش آمده است كه فردى از آنها، پس از پذيرفتن دين او، به علّت خشم و نارضايى از وى، دينش را ترك كند؟
گفتم: نه. پرسيد: وضعيت جنگ شما با او چگونه بوده است؟
گفتم: بين ما و او، جنگهاى سختى در مىگرفت و او از ما مىكشت و ما هم از او مىكشتيم.
پرسيد: آيا خيانت و پيمانشكنى مىكند؟
گفتم: نه. در اين مدّتى كه ما با او بودهايم، چنين كارى را از وى مشاهده نكردهايم ....
پرسيد: آيا پيش از او، كسى چنين ادّعايى كرده است؟
گفتم: نه ....
هرقل گفت: اگر آنچه درباره او مىگويى، حقيقت داشته باشد، بىگمان او پيامبر است. من مىدانستم كه او ظهور خواهد كرد؛ اما گمان نمىكردم كه از شما باشد. اگر برايم امكان داشت، دوست داشتم ديدارش كنم و اگر نزد وى بودم، پاهايش را مىشستم. پادشاهىِ او، به آنچه زيرپاى من است، خواهد رسيد.
هرقل سپس نامه پيامبر خدا را خواست و آن را بدين شرح خواند: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد پيامبر خدا، به هرقل، بزرگِ روم. درود بر كسى كه از راه راست پيروى كند. اما بعد، من تو را به اسلام فرا مىخوانم. مسلمان شو تا به سلامت (در امان) بمانى. اسلام بياور تا خداوند، به تو دو برابر مزد دهد و اگر نپذيرى، گناه رعيّت به گردن توست. «اى اهل كتاب! بياييد بر سر سخنى بايستيم كه ميان ما و شما يكسان است، و آن اين كه: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم ...»».
وقتى نامه را به پايان برد، سر و صدا بلند شد و همهمه در همه جا پيچيد. او دستور داد ما را از حضور او بيرون بردند. وقتى بيرون رفتيم، به همراهانم گفتم: كار پسر ابو كَبْشه (پيامبر) بالا گرفت.