دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٥
١٠٩.امام على عليه السلام : در روز اُحد ، هنگامى كه مردم از گرد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پراكنده شدند ، من چنان براى ايشان نگران و بى تاب گرديدم كه از خود، بى خود شده بودم . من پيشاپيش پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير مى زدم . در جستجوى ايشان باز گشتم ؛ امّا ايشان را نديدم . با خود گفتم : پيامبر خدا، كسى نيست كه فرار كند . در ميان كشتگان هم كه ايشان را نديدم . گمان بردم كه از ميان ما به آسمان برده شده است . پس نيام شمشيرم را شكستم و با خودم گفتم : با آن ، چندان در راه پيامبر خدا مى جنگم تا كشته شوم . بر دشمن تاختم و آنها راه را باز كردند . ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر زمين افتاده و از حال رفته است . بر بالاى سرش ايستادم . نگاهى به من كرد و فرمود : «مردم چه كردند، اى على ؟» . گفتم : كافر شدند، اى پيامبر خدا ! پشت به دشمن كردند و شما را تنها گذاشتند . پيامبر صلى الله عليه و آله چشمش به گُردانى [از دشمن] افتاد كه به طرفش مى آمدند . فرمود : «اين گردان را از من دور كن ، اى على!» . من با شمشيرم بر آنها تاختم و از چپ و راست، ضربه مى زدم، تا اين كه عقب نشستند . پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود : «اى على! آيا صداى ستاينده ات را در آسمان نمى شنوى ؟ فرشته اى به نام رضوان فرياد مى زند : شمشيرى جز ذو الفقار نيست و جوان مردى جز على نيست» . پس من از شادى گريستم و خداوند سبحان را بر نعمتش سپاس گفتم .