دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٣
٣ / ٥
محبّت
١٠٦.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : شعيب پيامبر، از محبّت خدا چندان گريست كه نابينا شد . خداوند، بينايى اش را به او باز گرداند و بدو وحى فرمود : «اى شعيب! اين ، گريه چيست ؟ آيا از شوق بهشت است، يا از ترس آتش ؟» . گفت : معبودا و سَرورا ! تو خود مى دانى كه نه از شوق بهشت تو مى گريم و نه از ترس آتش ؛ بلكه دلم به محبّت تو، خو كرده است و چون به تو بنگرم ، مرا چه باك كه با من چه شود ! خداوند به او وحى فرمود كه : «اى شعيب! اگر به راستى چنين باشد، پس لقاى من گوارايت باد ! اى شعيب! از اين رو ، هم سخنم موسى بن عمران را خدمت گزار تو كردم» .
١٠٧.امام على عليه السلام : هنگامى كه جعفر بن ابى طالب از حبشه آمد ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دوازده قدم به استقبالش رفت و او را در آغوش كشيد و پيشانى اش را بوسيد و گريست و فرمود : «نمى دانم از كدام يك ،شادمان تر باشم ؟ از آمدن تو ـ اى جعفر ـ ، يا از اين كه خداوند، خيبر را به دست برادرت فتح كرد ؟». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از ديدن او اشك شوق و شادى ريخت .
١٠٨.امام على عليه السلام : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يارانش را [دو به دو ،] برادرِ هم قرار داد . من گفتم : اى پيامبر خدا ! ميان يارانت برادرى افكندى و مرا تنها و بى برادر گذاشتى ؟ فرمود : «تو را براى خودم گذاشتم . تو در دنيا و آخرت، برادر من هستى . تو براى من، به منزله هارون براى موسى هستى» . من برخاستم و در حالى كه از شادى و خوش حالى مى گريستم، اين ابيات را خواندم : تو را با جانم پاسدارى مى كنم، اى برگزيده اى كه خداى مهربان به واسطه او ما را از كورى جهل، به راه آورد ! تا آخر ابيات .