جبر و اختيار - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٥٣ - داورى در يك نزاع ديرينه
مؤثر «تاريخساز» گردند و جامعه تكامل يافته نسبى را نسبت به گذشته متكامل تر سازند.
بنابراين در تأثير جامعه و شرايط محيط در شكوفايى استعدادها و شايستگى ها نبايد شك و ترديد نمود، و بزرگترين نوابغ جهان در شرايط نامناسب نمى توانند مبدأ اثر و تحول گردند همچنان كه اگر وجود نوابغ و انديشمندان بزرگى مانند افلاطون، ارسطو، فارابى، ابن سينا، گاليله، نيوتن... در حلقه تاريخ نبودند، هرگز تاريخ جامعه، تكاملى نيافته و حالت «ايستايى» آن بر «پويايى» آن چيره مى شد، از اين جهت بايد انعكاس و تأثير متقابل هر دو را بر روى يكديگر به گونه اى پذيرفت و امّا اين كه سهم كدام يك در اين تأثير متقابل، بيشتر است سخن ديگرى است كه بحث درباره آن را به فرصت ديگرى واگذار مى كنيم.
به هر صورت تفسيرى كه ماركسيسم از تحولات تاريخى ارائه مى دهد به هيچوجه پذيرفته نيست او براى فكر و انديشه انسان و خصوصاً انديشه هاى نيرومند و افكار بلند هيچ سهمى در تحولات تاريخ قائل نيست و يگانه عامل مؤثر و تاريخ ساز را شرايط و مناسبات خاص حاكم بر جامعه آن هم تنها مناسبات توليدى و شرايط اقتصادى به شمار آورد.
ولى اين نظريه با واقعيت عينى تاريخ بشر سازگار نيست، زيرا به شهادت عينى تاريخ شخصيت ها در سرنوشت ملل وجوامع تأثير قطعى دارند و انكار اين حقيقت جز سفسطه و لجبازى چيزى نيست در همين انقلاب اسلامى كشورمان مراجع بزرگ مذهبى و به ويژه رهبر عاليقدر انقلاب، مجراى تاريخ ايران، را دگرگون كردند و به نظام به ظاهر دو هزار و پانصد ساله ملت، خاتمه دادند.