جبر و اختيار - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٤٥ - پى آمدهاى اجتماعى جبر تاريخ
ماركس ادوار زندگى بشر را به دوره هاى شكار و شبانى، كشاورزى و پيشه ورى، صنعتى و ماشينى تقسيم مى كند.
١. دوره اشتراكى نخست (كمون اولى)، ٢. دوره بردگى، ٣. دوره فئودالى، ٤. دوره كاپيتاليستى (سرمايه دارى)، ٥. دوره كمون و اشتراك نهايى (كمونيستى).
به عقيده ماركس وجود اين دوره ها يك ضرورت تاريخى اجتناب ناپذير است در اين صورت انسان چه مسئوليتى در مقابل كارهايى كه از او صادر مى شود دارد؟ زيرا او از آزادى اراده وحق تصميم گيرى وانتخاب محروم است آزادى از ديدگاه ماركس به معنى آگاهى بر ضرورت تاريخ است يعنى انسان تنها مى تواند با آگاه شدن بر ضرورت هاى تاريخ، خودش را با آن تطبيق دهد ولى در مقابل ضرورتها نمى تواند ايستادگى كند، زيرا ايستادگى در مقابل آن موجب نيستى و فناى انسان است ولى اگر هم آهنگ با سير و حركت جبرى تاريخ گردد، تكامل مى يابد بنابراين هر نوع ظلم و فساد، كشت و كشتار بردگان، غارت و تاراج اموال دهقانان،اجحاف و تعدى به كارگران يك ضرورت اجتماعى و تاريخى است و اگر فشارى بر طبقه اى وارد نگردد هرگز دوره جامعه به دوره ديگر تبديل نمى گردد و جامعه به حد تكامل نمى رسد آيا در اين صورت ما حق داريم، حكام خودكامه را كه به كشت و كشتار بردگان و اجحاف به دهقانان فرمان مى دهند محاكمه كنيم؟ اين جا است كه جبر تاريخى ماركسيسم همان راهى را مى رود كه جبر قضا و قدرى مسيحيان و اشعريان (از متكلمان اسلامى) پيموده است و در اين صورت ماركسيستها حق ندارند خداپرستان را درباره قضا و قدر دينى (البته تفسير نادرست قضا و قدر نه