جبر و اختيار - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٧ - اموى ها و انديشه جبرى گرى
با اعتراف به اين اصل فلسفى و قرآنى، يادآور مى شويم كه: تعلّق اراده خدا بر افعال بندگان به صورتى است كه آنان را در مقام عمل، مقهور و مجبور نمى سازد و به حريّت و آزادى آنها آسيبى نمى رساند.
تفسير اراده خدا به اين صورت كه در آن، جاى پايى براى حريت و آزادى جامعه و افراد باقى نماند مورد نظر معاويه نبود، زيرا او نه فيلسوف بود كه به تحليل آن بپردازد، نه در مقام تفسير آيات قرآن بود كه از آن حمايت نمايد، او به دنبال اصلى بود كه بر پايه هاى حكومت او قدرت و نيرو بخشد و دهان معترضان و دست و پاى پرخاشگران را كاملاً ببندد و به وضع حكومت ثبات دهد، از اين جهت تقدير در سخن او، كاملاً با جبريگرى يكسان بود.
٢. هنگامى كه معاويه، فرزند خود يزيد را به عنوان خليفه مسلمانان پس از خويش نصب كرد و از طريق تهديد و تطميع، از برخى انصار و مهاجر براى او بيعت گرفت، مورد اعتراض «ام المؤمنين» عايشه قرار گرفت، كه چرا به چنين كارى دست زد، او در پاسخ عايشه گفت: خلافت «يزيد» تقدير الهى است و بر بندگان او در امور مربوط به خود اختيارى نيست.[١]
٣. آنگاه كه معاويه از جانب «عبداللّه بن عمر» درباره خلافت يزيد مورد بازخواست قرار گرفت به همين اصل متوسّل گرديد و گفت:
من تو را از اين كه شق عصا كنى و در ميان مسلمانان تفرقه بيفكنى و خون آنان را بريزى، باز مى دارم، كار يزيد، قضائى از قضاهاى خدا بود و
[١] الامامة والسياسة، نگارش ابن قتيبه، ج١، ص ١٦٧: ليس للعباد الخيرة من أمرهم ، در اين تعبير «ضمير» را جمع آورده و به بندگان برمى گردد.