احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٠ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
صفاى محمّد، ٧.
٤٤٣ و گفت: معنى دل سه است: يكى فانيست و دوم نعمتست و سيم باقى است. آنكه فانيست مأوى گاه درويشى است، و آنكه نعمتست مأواى توانگريست، و آنكه باقيست مأواى خداست.
٤٤٤ و گفت: مرا نه دنيا و نه آخرتى مأوى، اين هر دو مرا خداست؛ و گفت:
بس خوش بود و لكن بيمار كه از آسمان و زمين گرد آيند تا او را شفا دهند بهتر نشود.
٤٤٥ و گفت: كار كننده بسيارست ولكن برنده نيست، و برنده بسيارست سپارنده نيست، و آن يكى بود كه كند و برد و سپارد.
٤٤٦ و گفت: عشق بهرهايست از آن دريا كه خلق را در ان گذر نيست، آتشى است كه جان را درو گذر نيست، آورد برديست كه بنده را خبر نيست در ان، و آنچه بدين درياها نهند باز نشود مگر دو چيز: يكى اندوه و يكى نياز.
٤٤٧ و گفت: برخندند قرّايان و گويند كه «خداى را به دليل شايد دانستن» بل كه خداى را به خدا شايد دانست، به مخلوق چون دانى؟
٤٤٨ و گفت: هر كه عاشق شد خداى را يافت، و هر كه خداى را يافت خود را فراموش كرد.
٤٤٩ و گفت: هر كه آنجا نشيند كه خلق ننشيند با خدا نشسته بود، و هر كه با خدا نشيند عارفست.
٤٥٠ و گفت: هرچه در لوح محفوظست نصيب لوح و خلقست، نصيب جوانمردان نه آنست كه به لوح در است، و خداى، تعالى، همه در لوح بگفت، با جوانمردان چيزى گويند كه در لوح نبود و كوهى آن نشايد بردن (؟)