احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٨٨ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
بىنيازى فروبرده، و سر به نيستى خويش فروبر و به هستى او برآور.
٤٢٥ و گفت: در شب بايد كه نخسپم و در روز بايد كه نخورم و نخرامم، پس به منزل كى رسم؟
٤٢٦ و گفت: اگر جبريل از آسمان بانگ كند كه «چون شما نبوده و نباشد» شما او را به قول صادق داريد؛ وليكن از مكر خدا ايمن مباشيد و از آفت نفس خويش و از عمل شيطان.
٤٢٧ و گفت: تا ديو فريب نمايد خداوند ننمايد. چون ديو نتواند فريفت خداوند به كرامت فريبد، و اگر به كرامت نفريبد به لطف خويشتن بفريبد.
پس آن كس كه بدينها[١] نفريبد جوانمردست.
٤٢٨ و گفت: در غيب دريائيست كه ايمان خلائق همچو كاهيست بر سر دريا باد همى آيد و موج همى زند از اين كنار تا بدان كنار، و گاه گاه از آن كنار با اين كنار، كاه به سر دريا.
٤٢٩ و گفت: جوانمردى زبانيست بىگفتار و بينائيى است بىديدار، تنى است بىكردار، دليلى است بىانديشه، و چشمهايست از دريا و سرّهاى دريا.
٤٣٠ و گفت: عالم علم بگرفت، و زاهد زهد بگرفت، و عابد عبادت، و با اين فراپيش او شدند. تو پاكى برگير و ناباك فراپيش او شو كه او پاكست.
٤٣١ و گفت: هر كرا زندگانى با خدا بود بر نفس و دل و جان خويش قادر نبود، وقت او خادم او بود، و بينائى و شنوائى او حق بود، و هر چه در ميان بينائى و شنوائى او بود سوخته شود و بجز حقّ هيچ چيز نماند. قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ.
٤٣٢ و گفت: اگر كسى از تو پرسد كه «فانى باقى را بيند؟» بگو كه «امروز در اين سراى فنا بنده فانى باقى را مىشناسد. فردا آن شناخت نور گردد
[١]- در اصل: بذيها.