احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٨٥ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٤٠٢ و گفت: درد[١] جوانمردان اندوهى بود كه به هر دو جهان درنگنجد، و آن اندوه آنست كه خواهند تا او را ياد كنند و بسزاى او نتوانند.
٤٠٣ و گفت: اگر دل تو با خداوند بود و همه دنيا ترا بود زيان ندارد و اگر جامه ديبادارى؛ و اگر پلاس پوشيده باشى كه دل تو با خداوند نبود ترا از ان هيچ سودى نيست.
٤٠٤ و گفت: چون خويشتن را با خدا بينى وفا بود، و چون خدا را با خويشتن بينى فنا بود.
٤٠٥ و گفت: هر كه با اين خلق كودك بينى با خداوند مردست، و هر كه با اين خلق مردست با خداوند مردهست.
٤٠٦ و گفت: كس هست كه هم بهلند كه برگيرد و هم بگذارند كه ببيند، و كس هست كه اگر خواهد درشود و اگر خواهد بيرون آيد، و كس هست كه چون درشود بنگذارند كه بيرون آيد.
٤٠٧ و گفت: خداى، تعالى، خلق را از فعل خويش آگاه كرد. اگر از خويش آگاه كردى لا إله إلّا اللّه گوئى بنماندى؛ يعنى غرق شوندى.
٤٠٨ و گفت: چه گوئى در كسى كه در بيابان ايستاده بود و در سر دستار ندارد و در پا نعلين و در تن جامه و آفتاب در مغزش مىتابد و آتش از زير قدمش برمىآيد چنانكه پايش را بر زمين قرار نبود، و از پيش رفتن روى ندارد و از پس باز شدن راه نيابد و متحيّر مانده باشد اندر آن بيابان؟
٤٠٩ و گفت: غريب آن بود كه در هفت آسمان و زمين هيچ با وى يك تاره موئى نبود؛ و من نگويم كه غريبم، من آنم كه با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد.
٤١٠ و گفت: آن كس كه تشنه خدا بود اگر چه هرچه خدا آفريده است به وى دهى سير نشود.
[١]- نور العلوم« ورد» دارد، فقره ٥٧٥ ديده شود.