احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٨ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
چون ذكر خداى كنى ميغى سپيد برآيد و عشق ببارد. ذكر نيكان عامّ را رحمتست و خاصّ را غفلت.
٣٣٧ و گفت: مؤمن از همه كس بيگانه بود مگر از سه كس: يكى از خداوند، دوم از محمّد، ٧، سيم از مؤمنى ديگر كه پاكيزه بود.
٣٣٨ و گفت: سفر پنج است: اوّل به پاى، دوم به دل، سيم به همّت، چهارم به ديدار، پنجم در فناى نفس.
٣٣٩ و گفت: در عرش نگرستم تا غايت مردمان جويم، درو غايتهائى ديدم كه مردان خدا در ان بىنياز بودند. بىنيازى مردان غايت مردان بود كه چون چشم ايشان به پاكى خداوند برافتد بىنيازى خويش بينند.
٣٤٠ و گفت: مردانى كه از پس خدا شوند چيزى از ان خدا برايشان آيد، هرچه بديشان در بود از ايشان فرو رفت از زكات و روزه و قرآن و تسبيح و دعا كه از ان خداوند درآمد و جايگاه بگرفت؛ يعنى كه هر طاعت كه بعد از ان كنند نه ايشان كنند بر ايشان برود، كه هزار مرد در شرع برود تا يكى پديد آيد كه شرع درو رود.
٣٤١ و گفت: صوفى را نود و نه[١] عالمست، يكى عالم از عرش تا ثرى و از مشرق تا مغرب همه را سايه كند، و نود و هشت را در وى سخن نيست و ديدار نيست. صوفيى روزيست كه به آفتابش حاجت نيست و شبى است بىماه و ستاره كه به ماه و ستارهاش حاجت نيست.
٣٤٢ و گفت: آن كس را كه حق او را خواهد راهش او نمايد، پس راه بر وى كوتاه بود.
٣٤٣ و گفت: طعام و شراب جوانمردان دوستى خدا بود.
٣٤٤ و گفت: هر كس كه غايبست همه ازو گويند، آن كس كه حاضر است ازو هيچ نتوان گفت.
[١]- در اصل: نودنه.