احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٠ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
اگر در آن ساعت درخواستى جمله كفّار را اسلام روزى كردى».
٤٤ نقلست كه شيخ يك شب گفت «امشب در فلان بيابان راه مىزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند»، و از آن حال پرسيدند، راست همچنان بود. و اى عجب، همين شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانه او نهادند و شيخ هيچ خبر نداشت. زنش كه منكر او بود مىگفت «چه گوئى كسى را كه از چندين فرسنگ خبر باز مىدهد و خبرش نباشد كه سر پسر بريده باشند و در آستانه نهاده؟» شيخ گفت «آرى، آن وقت كه ما آن مىديديم پرده برداشته بود، و اين وقت كه پسر را مىكشتند پرده فروگذاشته بودند».
پس مادر سر پسر را بديد گيسو ببرّيد و بر سر پسر نهاد و نوحه آغاز كرد.
شيخ نيز پارهاى از محاسن ببرّيد و بر آن سر نهاد، گفت «اين كار هر دو باشيدهايم و ما را هر دو افتاده است، تو گيسو بريدى من نيز ريش بريدم».
٤٥ نقلست كه وقتى شيخ در صومعه نشسته بود با چهل درويش، و هفت روز بود كه هيچ طعام نيافته بودند. يكى بر در صومعه آمد با خروارى آرد و گوسفندى، و گفت «اين صوفيان را آوردهام». چون شيخ اين بشنود گفت «از شما هر كه نسبت به تصوّف درست مىتواند كرد بستاند؛ من بارى زهره ندارم كه لاف تصوّف زنم.» همه دم دركشيدند تا مرد آن آرد و آن گوسفند بازگردانيد.
٤٦ نقلست كه شيخ گفت: دو برادر بودند و مادرى. هر شب يك برادر به خدمت مادر مشغول شدى و يك برادر به خدمت خداوند مشغول بود.
آن شخص كه به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدايش خوش بود، برادر را گفت «امشب نيز خدمت خداوند به من ايثار كن». چنان كرد. آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد، در خواب شد، ديد كه آوازى آمد كه «برادر ترا بيامرزيديم و ترا بدو بخشيديم». او گفت «آخر من به خدمت خداى مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در كار او مىكنيد؟» گفتند