احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٦ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
گرفتيم و از غرور عقل به راه آورديم.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص ٢٨٤ تا ٢٨٥).
١٩ شيخ ما گفت: به امير المؤمنين ابوبكر صدّيق رضى اللّه عنه گفتند كه «ترا از كه آرزو آيد؟» گفت «از كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد». گفتند «يا شيخ، كسى كهش خداى تعالى نيافريده باشد او را چه كنند كه از هيچ خبر ندارد؟» شيخ ما گفت «نه چنان آفريدهاى كه شما مىپنداريت كه خدايش نيافريده باشد، چنان كهش بيافريده باشد و اين همه صفتها درو نهاده و اين همه او را پاك پاك بكند، و او را باز آن برده باشد به پاكى كهش گوئى بنه آفريده است و اين همه آلايشها درو نبود».
شيخ گفت كه: پير ابو الحسن خرقانى مىگفت كه «صوفى نيافريده است[١]» هم از اينجا مىگفت.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص ٣٣٦).
٢٠ شيخ ما گفت: هر كرا او مىبايد اينجا بايد آمد تا بوى او شنود ...
در كلام خويش مىگويد، لم يزل، كه عزّ جمله مراست تا مرا به چه كارست.
اى درويش، چيزى مىبينى. اين همه عزّ جمله به تو دهم چون تو مرا باشى، من كه خودى خود ترا مىدهم كه چيزى ديگر را مقدارى نبود؛ چنانكه آن پير گفت به خرقان به ما كه «خودى خود به ما داد» يعنى شيخ بو الحسن، هيچّيز برو باقى نماند. و به مثل پير زنان در است كه گويند، چون كار ساخته نيايد گويند «بر خداىمان هيچ وام نماند».
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص ٢٨٦ تا ٢٨٧).
[١]- اين عبارت را از قول او به لفظ عربى« الصّوفى غير مخلوق» نقل كردهاند، و نجم الدّين رازى( پسر دايه) صاحب مرصاد العباد شرحى بر اين گفتار او نوشته است.