احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٥ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
نمىگفت و دليل بر اين سخن آنست كه آنجا كه شيخ بو الحسن شيخ ما را معارضه سخن مىكرد[١] و مىگفت «سخنى بگوى و مرا نصيحتى بكن» شيخ ما مىگفت كه «شما را بايد گفت، ما را براى شنودن آوردهاند».
چون آن جمع را بر اين دقيقه اطّلاع نبود اين چنين سخنى بگفتند و اين سخن به شيخ ما باز گفتند شيخ ما گفت «اشتاقت تلك التّربة الينا ففنينا فى تلك التّربة، آن خاك را آرزوى ما خاست، چون آنجا رسيديم ما در آن خاك خاك شديم و برسيديم» و حديث بزرگان خود نكنند، شيخ ما از آن اعتراض اين جواب فرمود، و چون در حقيقت اين سخن تأمّل رود آن معنى كه تقرير افتاد معلوم گردد. اين رسيد به ما از رفتن شيخ به خرقان و باز آمدن به نشابور.
(از اسرار التوحيد چاپ روسيّه ص ١٨٤ تا ١٩٠).
١٨ شيخ ما، قدّس اللّه روحه العزيز، مجلس مىگفت و يكى از پسران شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمة اللّه عليه، حاضر بود. شيخ در ميان سخن گفت: كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند، از عهد نبوّت الى يومنا هذا، به عقدى رسيدند، و اگر خواهند جمله را برشمريم؛ و اگر كسى از خود پاك شد پدر اين خواجه بود، و اشارت به پسر شيخ ابو الحسن خرقانى كرد؛ پس گفت: شيخ بو الحسن[٢] خرقانى را قدّس اللّه روحه[٣]، علماء امّت بران متفقاند كه خداى را، جلّ جلاله، به عقل بايد شناخت، و بو الحسن چون به عقل نگريست او را در اين راه نابينا ديد تا خدايش بينائى ندهد و راه ننمايد نبيند و نداند. بسيار كس را ما دست
[١]- از ضبط حاشيه متابعت كردم.
[٢]- جمله روشن نيست، نسخه بدل دارد: رفته است كه؛ اين هم نادرست بنظر مىرسد. شايد« شيخ بو الحسن خرقانى گفته است كه» بوده باشد.
[٣]- جمله روشن نيست، نسخه بدل دارد: رفته است كه؛ اين هم نادرست بنظر مىرسد. شايد« شيخ بو الحسن خرقانى گفته است كه» بوده باشد.