احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٢٢ - أحوال و أقوال خرقانى از اسرار التوحيد
مىگويند؟» گفت «نپرسيدم». شيخ گفت «روشنائى درگير و بياور».
حسن شمع درگرفت و پيش شيخ نهاد. شيخ گفت «ايشان را بخوان».
درويشان پيش شيخ آمدند و سلام شيخ بو الحسن رسانيدند. شيخ ما گفت «و عليه منّا السّلام». پس شيخ ما گفت ايشان را كه «شيخ بو الحسن چه فرمان داده است؟» گفتند «گفته است: بدان خداى كه ترا اين عزّت كرامت كرده است كه نگذرى تا مرا نبينى». شيخ ما گفت كه «فرمان وى را بود».
پس شيخ ما حسن مؤدّب را گفت كه «ايشان را چيزى بده تا بخورند و دو تن را در وقت بازگردان تا بنزديك آن پير باز شوند تا او را دل فارغ بود و يك تن باشد تا با ما بهم برود، و اگر خربندگان بيايند عذرى از ايشان بازخواه و جوالها به ايشان ده». حسن گفت «خربندگان در شب بيامدند، جوالها به ايشان دادم و نفقات راه در جوالها بود، از ان دست بداشتم، كه شيخ در اين معنى هيچ اشارت نفرموده بود.»
و صوفيان از اين حال خبر نداشتند، پنداشتند كه ديگر روز سوى بيابان خواهند رفت. چون شيخ به جانب خرقان و بسطام روى نهاد دانشمندى از بسطام پيش شيخ باز آمد سواره، در راه هر دو به هم رسيدند و مىراندند.
و شيخ را آن روز بغايت وقت خوش بود و بيتهاى تازى مىگفت. آن دانشمند گفت كه «امروز افزون از هزار بيت بر زبان وى برفت».
.... و شيخ به بسطام شد و زيارت بكرد و بجانب خرقان برفت و پيش شيخ بو الحسن شد و سه روز ديگر آنجا مقام كرد. روزى شيخ بو الحسن در ميان سخن از شيخ بو سعيد پرسيد كه به ولايت شيخ عروسى بود؟» شيخ گفت «بود، و در عروسى بسيار نظّارگى بود كه آن[١] عروس نيكوتر بود، وليكن در ميان ايشان تخت و كلاه و جلوه يكى را بود.» شيخ نعرهاى بزد و مىگفت:
[١]- ظ: از آن.