احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٧٨
٦٠٩ حسن بصرى و ... پيش رابعه در شدند.
٦١٠ بو يزيد گفت الهى از اين دوستى من زمين را آگاه كن.
٦١١ بو يزيد را گفتند بجهد هيچ بنده بود؟
٦١٢ بو يزيد به خانه درآمد طبقى مرود ديد ٦١٣ بو يزيد پوستين داده بود تا بدوزند.
٦١٤ بلال بلخى بو يزيد را گفت امسال ترا در مكّه ديدم.
٦١٥ بو يزيد گفت ابراهيم از ساره گله كرد نزد خدا ٦١٦ با موسى گفت با حسن عامرى به مكّه شديم نزديك بو الحسن خرقانى در شديم.
٦١٧ احمد حرب به نزديك بو يزيد جاى نمازى فرستاد.
٦١٨ على دهقان گفت مرد به يك انديشه ناصواب. ف ٢٦٨ ديده شود.
٦١٩ ابو يزيد گفت خداى با من فتوحها كردهست.
٦٢٠ ابو يزيد مىگفت مرا قيامت اسپرى گردان.
٦٢١ بو يزيد مىگفت اى مرد، دستت گيرند و بررسند.
٦٢٢ احمد خادم گفت در بزرگى طعنى كرد مردى.
٦٢٣ حاتم اصمّ گفت وقتى حاجتى به خداى خواستم برداشت.
٦٢٤ عبد اللّه واسع گفت ابو اسحق هروى نزد ما رسيد ٦٢٥ ابليس نوح را گفت از من چيزى بپرس ٦٢٦ بو على رودبارى مريدان را پرسيد هيچ يك از شما اثرى از نيكى كرده است.
٦٢٧ بو يزيد گفتهست بنده نيك آنست كه هر دو دست وى ٦٢٨ گفت اعرابيى را مهمان آمد ... بزك را كشتند.
٦٢٩ پيرى گفت تا از پانزده كس نشنيدم كه خلق را نصيحت كن.
٦٣٠ اويس قرنى چون چيزى به دست گرفتى.
٦٣١ بو يزيد گفت گرفتم همه چيز به علم راست كنى.