احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١٧ - باب چهارم در لطف
باب چهارم در لطف
٥٥٩ شيخ گفت:
نقلست كه دل به آخر كار به جائى برسد كه آواز دل خود به گوش سر خود بشنود، چون آواز منقطع گردد نور دل خويش به چشم سر خويش بيند.
٥٦٠ شيخ گفت:
در خبر است كه خداوند، جلّ جلاله، حكمت را بفرستد و هفتاد هزار فرشته با وى بالين به بالين برمىگردد، مىخواهد كه دوستى دنيا در آن دل نبود تا در شود و جايگاه گيرد آنگاه اين ملائكه را گويد «شما جاى خويشتن شويت كه من جاى خود يافتم». بنده ديگر روز بامداد حكمت مىگويد كه خدايش داده بود.
٥٦١ نقلست كه خداى را بر زمين بندهايست كه چون وى مر خداى را ياد كند شيران در بيابان در لرزه آيند و بول افگندن گيرند از ترس خداوند را و ملائكه در آسمانها در فزع افتند.
٥٦٢ نقلست كه گفت: كسى بايستى كه ميان وى و خداوند حجابى نبودى تا چون بگفتمى كه «اللّه» بوديمى[١] كه از خداى با خبر شدى.
٥٦٣ و نقلست كه گفت كه: خداى، جلّ جلاله، دوستان خويش را به پاكى خويش بيارايد و به يگانگى خود پرورد و به علم خود ادب كند و در دولت و[٢] قدرت خود گيرد و سلطانى دهد به ايشان.
٥٦٤ شيخ گفت: هزار ديده بخشيد به من در ديد[٣] اوّل هر چه جز خداى
[١]- يا: بودى؟
[٢]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.
[٣]- بواسطه موريانه خوردگى روشن نيست.