زيارت عاشورا فراتر از شبهه - تبريزي، ميرزا جواد - الصفحة ٨٩ - اعتبار زيارت عاشورا
حركت كرديم. به اندازه نيم يا سه ربع فرسخ از منزل دور شده بوديم، كه هوا تاريك شد و برف باريدن گرفت، به طورى كه هر يك از رفقا سر خود را پوشانده و تند راندند. هرچه كردم به آنها برسم ممكن نشد، تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم، پس از اسب خود پياده شده و در كنار راه نشستم. از آنجا كه مبلغ ششصد تومان با خود داشتم مضطرب گشته، و تصميم گرفتم كه در همين مكان بمانم تا آفتاب طلوع كند، و سپس به منزل قبلى مراجعت كرده تا دليلى بيابم و به كاروان ملحق شوم.
ناگاه در مقابل خود باغى ديدم، كه در آن، باغبانى بيل به دست گرفته بر درختان مىزد تا برف آنها بريزد. مرد پيش من آمد و در فاصله كمى ايستاد، فرمود: تو كيستى؟ عرض كردم: رفقاى من رفتهاند و تنها در اين بيابان ماندهام و راه را هم نمىدانم. به زبان فارسى فرمود: نماز شب بخوان تا راه را پيدا كنى.
من مشغول خواندن نماز شب شدم. بعد از فراغ از تهجد، باز آمد و فرمود: نرفتى؟ گفتم: به خدا قسم راه را نمىدانم. فرمود: زيارت جامعه بخوان! من زيارت جامعه را از حفظ نمىدانستم- و الان هم از حفظ ندارم- اما ايستادم و زيارت جامعه را از حفظ خواندم. باز فرمود:
نرفتى؟ بى اختيار گريهام گرفت، و گفتم: راه را نمىدانم! فرمود: زيارت عاشورا بخوان! من عاشورا را از حفظ نمىدانستم- و تا كنون هم حفظ نيستم- اما در آنجا با لعن و سلام و دعاى علقمه از حفظ خواندم.
باز آمد و فرمود: نرفتى؟ گفتم: نرفتم. تا صبح شد، فرمود: من حالا