انوار هدايت - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢١٣ - گزارش زمين
مىتوانند پيدا كنند؛ اما مقامات بلند پايه دولتى بدون حساب از بيت المال مصرف مىكنند.
در روايتى آمده است كه عقيل ابن ابىطالب برادر امام على عليه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد كه دو صد هزار درهم بدهكارم حضرت فرمودند: اگر صبر مىتوانى وقتى معاش خود را گرفتم آن را به شما مىدهم؛ عقيل پرسيد ياعلى عليه السلام معاش شما چه قدر است؟ حضرت فرمودند: معاش من اين مبلغ است (ظاهرا معاش حضرت على عليه السلام كم بوده است) زيرا وقتى عقيل مقدار معاش آنحضرت را شنيد ناراحت شد و گفت: يا على عليه السلام من دوصد هزار درهم قرضدار هستم، اين معاش شما چيزى نيست كه آن را كفايت كند. على عليه السلام فرمودند: اگر اين را قبول نمىكنى صبركن تا شب شود و مردم به خانههاى خود بروند، آن وقت چند دكان (مغازه) را مىدزديم و قرض شما را ادا مىكنيم. عقيل از شنيدن اين حرف بيشتر ناراحت شد و گفت: يا على عليه السلام شما مرا به دزدى امر مىكنيد؟ آيا درست است كه از مال مردم بدزدم و بدهكارىهايم را پرداخت نمايم؟
حضرت على عليه السلام در جوا ب برادرش فرمودند: مادرت به عزايت بنشيند! تو مرا بدزديدن اموال همهى مردم فرا مىخوانى؛ ولى خودت از دزديدن مال چند نفر مىترسى؛ مگر نمىدانى كه بيت المال از مردم است و من فقط كليد دار آن هستم؟ عقيل پس از شنيدن پاسخ از جانب حضرت على عليه السلام شديداً ناراحت شد و رو به طرف شام نمود تا نزد معاويه ابن ابىسفيان برود، وقتى در شام رسيد و موضوع را با معاويه مطرح كرد، او فورا مبلغ دوصد هزار درهم به عقيل داد و گفت اى عقيل، آيا به نظر شما من بهتر هستم يا برادرت على عليه السلام كه تو را دست خالى از دارالخلافه بيرون كرد؟ عقيل رو به معاويه كرد و گفت: برادرم على عليه السلام براى آخرت من خوب