صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٦٦ - نابود كردن اسلام با اسم «اسلام»
را به من بگو كه چرا تو مسلمانتر از من شدى؟ مردك فهميده بود كه اين آن چيزى را كه مىخواهد بازى كند، فهميده است. فرار كرده بود.
اين كه آمد بيست و چند روز آنجا و تمامش از نهج البلاغه و تمامش از قرآن صحبت مىكرد، من در ذهنم آمد كه نه، اين آقا هم همان است! و الّا خوب، تو اعتقاد به خدا و اعتقاد به چيزهايى كه دارى، چرا مىآيى پيش من؟ من كه نه خدا هستم، نه پيغمبر، نه امام، من يك طلبهام در نجف. اين آمده بود كه من را بازى بدهد؛ من همراهى كنم با آنها. من هيچ راجع به اينها حرف نزدم، همهاش را گوش كردم. فقط يك كلمه را كه گفت «ما مىخواهيم قيام مسلّحانه بكنيم»، گفتم: نه، شما نمىتوانيد قيام مسلّحانه بكنيد. بيخود خودتان را به باد ندهيد.
اينها با خود قرآن، با خود نهج البلاغه مىخواهند ما را از بين ببرند و قرآن و نهج البلاغه را از بين ببرند. همان قضيه زمان حضرت امير و قرآن را سرنيزه كردن كه اين قرآن حَكَم ما باشد. حضرت امير مظلوم بود واقعاً. هر چه به اين بدبختها گفت: اينها حيله دارند مىكنند، بگذاريد [بجنگند،] گذشت مطلب. [گفتند:] الآن آن مركز را مىگيرند. جمع شدند دورش، شمشير كشيدند، گفتند: مىكُشيمت اگر نگويى برگردند، قرآن اين طور نوشته. مجبور شد حضرت امير كه امر كند كه لشكرى كه الآن فتح مىكردند، يك ساعت ديگر اگر مانده بود فتح مىكردند، برگردند. برگشتند و شكست همان شد كه خوردند و بعد از اينكه آن مسائل واقع شد. همين عدهاى كه آنجا شمشير كشيده بودند، باز شمشير كشيدند بر ضد حضرت امير: بايد ما ببينيم كه عمل اينها چى هست، آنها در پيشانىشان هم آثار سجده بود؛ ابن ملجم در پيشانىاش آثار سجده بود، ببينيم چه كرد؟
با اين آثار سجده چه آمده بكند؟
نابود كردن اسلام با اسم «اسلام»
اسلام هميشه گرفتار يك همچو مردمى بوده است كه با اسم «اسلام»، مىخواستند اسلام را بكوبند. مگر محمد رضا قرآن طبع نمىكرد؟ مگر سالى يك دفعه نمىرفت به