صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٦٥ - شناسايى دشمنان اسلام از طريق عملكرد آنان
اين كار را كرديد؟ اگر يك دزدى را يك جايى كشتند، از طايفه شما بود، آن وقت شما مىشويد انقلابى؟!
بايد ببينيد چكارهاند اين جمعيتهايى كه افتادهاند توى اين مملكت و دارند خرابكارى مىكنند و مع الأسف، بعض اشخاص هم كه متوجه اين مسائل نيستند، يكوقت آدم مىبيند كه طرفدارى از اينها كردند يا يك چيزى گفتند، آنها از آن استفاده طرفدارى كردند. اينها گول مىزنند، همه را گول مىزنند. اينها مىخواستند من را گول بزنند. من نجف بودم، اينها آمده بودند كه من را گول بزنند. بيست و چند روز- بعضيها مىگفتند ٢٤ روز من حالا عددش را نمىدانم- بعضى از اين آقايانى كه ادعاى اسلامى مىكنند، آمدند در نجف، [يكى] شان بيست و چند روز آمد در يك جايى، من فرصت دادم به او حرفهايش را بزند. آن به خيال خودش كه حالا من را مىخواهد اغفال كند. مع الأسف، از ايران هم بعضى از آقايان كه تحت تأثير آنها واقع شده بودند- خداوند رحمتشان كند آنها هم اغفال كرده بودند آنها را- آنها هم به من كاغذ سفارش نوشته بودند. بعضى از آقايان محترم، بعضى از علما، آنها هم به من كاغذ نوشته بودند كه اينها إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ؛ [١] قضيه اصحاب كهف. من گوش كردم به حرفهاى اينها كه ببينم اينها چه مىگويند. تمام حرفهايشان هم از قرآن بود و از نهج البلاغه، تمام حرفها.
من ياد يك قصهاى افتادم كه در همدان اتفاق افتاده بود. ظاهراً زمان مرحوم آسيد عبد المجيد همدانى، يك يهودى آمده بود مسلمان شده بود خدمت ايشان. ايشان ديده بود كه بعد از چند وقت اين يهودى خيلى مسلمان است و اين قدر اظهار اسلام مىكند كه ايشان ترديد واقع شده بود برايش كه اين شايد قضيهاى باشد. يك وقت خواسته بودش.
گفته بود كه تو مرا مىشناسى؟ گفته بود كه بلى، شما از علماى اسلام هستيد و چطور [هستيد]. مىدانيد پدرهاى من كىاند؟ بلى، پيغمبر از اجداد شماست. خودت را مىشناسى؟ بلى، من پدرانم يهودى بودند و حالا خودم مسلمان شدم. گفته بود: سرّ اين
[١] «اينها جوانمردانى هستند». اشاره به آيه ١٣ از سوره كهف.