رهبران بزرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٨ - پيامبر تن
٦- ژان ژاك روسو مىگويد: اگر او (وجدان) با همه قلبها سخن مىگويد، پس چرا كمتر دلى صداى او را مىشنود و سخن او را گوش مىكند؟! علت اين است كه او به زبان طبيعت حرف مىزند، ولى هر چه در اطراف ما است، ما را وا مىدارد كه طبيعت را فراموش كنيم! وجدان محجوب است و انزوا و آرامش را دوست مىدارد. از مجامع و محافل و از قيل و قال، وحشت دارد. آوازهاى بلند صداى او را خفه مىكند و مانع آن مىشود كه به گوش ما برسد، گاهى تعصب شديد مردم تغيير صورت مىدهد، و به اسم وجدان، مرتكب جنايات مىشود از بس كه وجدان را طرد مىكنيم سرانجام دلسرد مىشود.
ديگر با ما سخن نمىگويد. به ما پاسخ نمىدهد و به واسطه اين همه توهينى كه به او شده و مىشود، احضار او به همان اندازه اشكال دارد كه طرد او داشت!»
٧- ژان ژاك روسو در اين باره چنين مىگويد: (اميل، ص ٢٠٧)
«اعمال وجدان نوعى از قضاوتهاى عقل محسوب نمىشود، بلكه نتيجه يك نوع حس فطرى و درونى مىباشد، اما وقتى كه عقل ما قادر به تشخيص تقوى مىشود، اين حس فطرى ما را وادار مىسازد تا آن را دوست بداريم.» (اميلترجمه غلام حسين زيرك زاده؛ ص ٢٠٦- ٢٠٧)
٨- در حقيقت عمل وجدان، مختصر است به يك نوع تذكر در مورد يك رشته اعمالى كه خود شخص بر حسب آداب و رسوم محيط اجتماعى خوب يا بد مىداند. بنابراين چون وجدان قادر نيست بين خوب و بد اعمال قضاوت كند، ممكن است در حقيقت خود اين اعمال عكس آن باشد كه شخص در ذهن خود تصور