رهبران بزرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٤ - پيامبر تن
در اينجا بت پرستان در بن بست عجيبى گرفتار شدند، بن بستى كه هر طرفش مايه سرشكستگى و محكوميت قطعى بود.
اگر بگويند: بت نمىفهمد، سخن نمىگويد، قدرت تشخيص ندارد، گنگ و لال است، زهى رسوايى! چگونه خدايى كه اينقدر ضعيف، ناتوان، بيچاره و در خور هر گونه ترحم و كمك است! مىتواند به داد بندگان بيچارهاش برسد، در حالى كه از بندگانش بيچارهتر است.
اگر بگويند: مىفهمد و سخن هم مىگويد؛ تازه اول بدبختى است، زيرا ابراهيم اصرار دارد كه بهتر از همه كس براى ادء شهادت كسى است كه ناظر اين ماجرا بوده پس چرا از او سئوال نمىكنيد؟!
بت پرستان در تنگناى اين بن بستى كه بدست خود فراهم ساخته بودند گرفتار شدند. اينجا بود كه برقى از وجدان آنها جستن كرد و پردههاى اوهام و خرافات را از مقابل چشم آنها كنار زد كه: اى ديوانهها! اين بتهاى بى عرضه- كه حتى از اداى شهادت عليه كسانى كه آنها را در هم كوبيدهاند عاجزند لايق پرستش نيستند، اينها با سنگها و چوبهاى ديگر كمترين تفاوتى ندارند، بلكه آنها فايدهاى دارند در حالى كه اينها به تمام معنى موجودى هستند معطّل. اينها لايق پرستش موجود شريفى چون شما انسانها نيستند.
اينجا بود كه بت پرستان خود را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند و گفتند: