رهبران بزرگ - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢ - تشكيل شخصيّت انسان از دو نيمه علم و غرايز
دست به كارهاى ننگين و خلاف زدهاند و با اينكه از عواقب شوم و نتايج نكبت بار اعمال خود با خبر بودهاند، بر اثر طغيان شهوات، هيجان غرايز سركش و يا عادات غلط، مرتكب آن شدهاند؛ حتى تذكرات و پند و اندرزهاى بعدى هم نتوانستهاند از تكرار آن جلوگيرى كنند. در مقابل افرادى را مىشناسيم كه اطلاع زيادى از مسائل اخلاقى و نتايج و عواقب آن ندارند، اما به خاطر سلامت نفس، اعتدال غرايز و يا عادات خوب، به ور ذاتى به نيكىها گرايش دارند و از بدى گريزانند. اين حقيقتى غير قابل انكار است.
اشتباه نشود، زيرا نمىتوان تأثير علم را در بهبود اخلاق ناديده گرفت، ١٠ چرا كه هستند كسانى كه تعليمات صحيح، مايه تربيت اخلاقى آنها شده، ولى آن چنان هم نيست كه هر كس خوب و بد را دانست آدم خوبى شود و هر آدم بدى به خاطر نادانى بد باشد!
كسانى كه اخلاق را به طور مطلق، نتيجه علم مىدانند، تنها نيمى از شخصيّت انسان را شناختهاند و تصور كردهاند كه شخصيّت انسان منحصراً يك شخصيّت عقلانى است و زمام حكومت كشور وجود ما تنها در دست عقل است؛ در حالى كه قسمت مهمى از شخصيّت انسان (و در بعضى قسمت اعظم!) را همان غرايز (حبّ ذات، ميل به كمال، استخدام ديگران، حس انتقام، ترس، غضب و اميال و علاقههاى گوناگون به مال، مقام، جمال و ...) تشكيل مىدهد ١١
در حقيقت اگر عقل را به عنوان قوه قانونگزار مجلس كشور وجود خود تصور كنيم، غرايز و اميال، در حكم قوه مجريه است، اما نه يك قوه مجريّه مطيع و راضى به حدود اختيارات خود! اين قوه مجريه بسيار