ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١٥ - بحث روايتى(رواياتى در باره تقيه در ذيل آيه إلا من أكره و نزول آن در باره عمار ياسر و )
مشركين و ابو جهل ايشان را دستگير كردند، به بلال پيشنهاد كردند كه از دين اسلام برگردد، قبول نكرد، ناگزير زرهى از آهن در آفتاب داغ كردند و بر تن او پوشاندند، و او هم چنان مىگفت: احد احد، و اما خباب، او را در ميان خارهاى زمين مىكشيدند، و اما عمار، او از در تقيه حرفى زد كه همه مشركين خوشحال شده رهايش كردند، و اما آن زن، ابو جهل چهارميخش كرد، آن گاه حربه خود را در عورت او فرو كرده و او را كشت، ولى بلال و خباب و عمار را رها كردند، آنها خود را به رسول خدا ٦ رساندند، و جريان را براى آن جناب تعريف كردند، عمار از آن حرفى كه زده بود سخت ناراحت بود، حضرت فرمود: دلت در آن موقعى كه اين حرف را زدى چگونه بود، آيا به آنچه گفتى راضى بود يا نه؟ عرض كرد: نه، فرمود: خداى تعالى اين آيه را نازل فرموده:(إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ)[١].
مؤلف: در روايت[٢] آمده كه آن زن همان سميه، مادر عمار بوده، و ياسر پدر عمار هم با اين چند نفر بوده و بعضى[٣] گفتهاند: پدر و مادر عمار اولين شهيد در اسلام بودهاند، و روايات در اينكه پدر و مادر عمار در اين فتنه كشته شدند، و عمار از در تقيه اظهار كفر نموده و اين آيه در بارهاش نازل شده بسيار است.
باز در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن سعد و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى در كتاب دلائل از طريق ابى عبيدة بن محمد بن عمار از پدرش عمار روايت كردهاند كه گفت: مشركين عمار ياسر را گرفتند، و رهايش نكردند تا به رسول خدا ٦ دشنام داد، و خدايان مشركين را تمجيد كرد، آن وقت رهايش نمودند.
پس وقتى شرفياب حضور رسول خدا ٦ گرديد، پرسيد حال و خبر چه بود عرض كرد: بسيار بد، زيرا رهايم نكردند تا به ساحت مقدس تو توهين نموده و خدايان آنان را تعريف كردم، فرمود: دلت را چگونه يافتى؟ عرض كرد مطمئن به ايمان، فرمود: اگر بار ديگر هم در چنين وضعى قرار گرفتى همين عمل را انجام بده، و در اين باره بود كه آيه شريفه(إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ) نازل گرديد[٤].
در مجمع البيان از ابن عباس و قتاده روايت كرده كه گفتهاند: اين آيه در باره جماعتى
[١] الدر المنثور، ج ٤، ص ١٣٢.
[٢] ( ٢ و ٣) مجمع البيان، ج ٦، ص ٣٨٨.
[٣] ( ٢ و ٣) مجمع البيان، ج ٦، ص ٣٨٨.
[٤] الدر المنثور، ج ٤، ص ١٣٢.