دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٩
٦ / ٣٤
مردى از بنى دارِم
٢٦٨٢.ثواب الأعمال : قاسم بن اَصبغ بن نُباته گفت : مردى سياه چهره از بنى دارِم ـ كه در كشتن حسين عليه السلام حضور داشت ـ ، پيش ما آمد، در حالى كه [پيش تر] مردى زيبارو و سفيد بود . به وى گفتم: نزديك بود به جهت تغيير رنگ چهره ات ، تو را نشناسم! گفت: من مردى از ياران حسين را ـ كه چهره اى سفيد داشت و اثر سجده بر پيشانى اش بود ـ ، كُشتم و سرش را هم آوردم [و تغيير يافتن رنگ چهره ام ، به خاطر آن است] . قاسم گفت : [پس از شهادت حسين عليه السلام و يارانش ،] او را بر اسبى چموش ديدم كه سر [آن شهيد] را بر سينه اسب ، آويزان كرده بود و به زانوهاى آن حيوان مى رسيد. به پدرم گفتم: اى كاش آن سر را اندكى بالا مى برد ! نمى بينى كه اسب با دست هايش ، با آن سر ، چه مى كند؟ به من گفت: پسرم ! آنچه بر سرِ جخودِج او خواهد آمد ، بسيار بدتر است ! مردِ دارِمى به من خبر داد و گفت: از آن هنگام كه وى را كشته ام ، تا كنون ، خوابم نبرده است ، مگر اين به خوابم مى آيد و شانه هايم را مى گيرد و مرا راه مى بَرد و مى گويد : «برو» و مرا به سوى جهنّم مى بَرد و در آن ، پرتاب مى كند ، تا اين كه صبح مى شود . كنيز او ، اين را شنيد و گفت: از فريادش نمى گذارد شب ها لحظه اى بخوابيم ! جقاسمج گفت: با گروهى از جوانان محلّه ، نزد زنش رفتيم و از حال او پرسيديم . گفت: او خودش ، خودش را هلاك ساخت و به شما ، راست گفته است .