دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨١
٢٥٨٢.تاريخ الطبرى ـ به نقل از موسى بن عامر ابو الأشعر ـ: روزى مختار ـ كه براى هم مجلسى هاى خود سخن مى گفت ـ ، اظهار داشت: فردا مردى گُنده پا، گود چشم و پر ابرو را مى كشم كه كشته شدن او، اهل ايمان و فرشتگان مقرّب را خوش حال مى كند. هيثم بن اسود نخعى، نزد مختار بود كه اين گفته را شنيد و در دلش افتاد كه آن كسى كه مختار قصد او را دارد، عمر بن سعد بن ابى وقّاص است. وقتى به منزلش باز گشت، پسرش عُريان را خواست و گفت: امشب با ابن سعد ديدار مى كنى و او را از فلان و فلان مسئله ، خبردار مى سازى و مى گويى: مراقبتِ لازم را به عمل بياور كه مختار ، جز تو را قصد نكرده است . پسر هيثم ، نزد عمر بن سعد آمد و ماجرا را باز گفت . عمر بن سعد به وى گفت: خدا به پدرت و به خاطر رعايت حقّ برادرى ، جزاى خير دهد ! مختار ، چگونه قصد مرا كرده ، در حالى كه با من عهد بسته و تعهّد داده است ؟! مختار ، نخستين كارى كه كرد ، اين بود كه روش خوبى را در ميان مردم ، بنياد گذاشت و با آنها به مِهر ، رفتار كرد. عبد اللّه بن جَعدة بن هُبَيره، به جهت خويشاوندى اش با على عليه السلام ، گرامى ترين شخص در نزد مختار بود. عمر بن سعد با عبد اللّه بن جَعده صحبت كرد و به او گفت: من از اين مرد ـ يعنى مختار ـ بيمناكم. براى من امان بگير . او هم امان گرفت . من امان او را ديدم و خواندم . چنين بود: «بسم اللّه الرحمن الرحيم . اين ، امانى است از سوى مختار بن ابى عبيد براى عمر بن سعد بن ابى وقّاص. تو و مال و خانواده و خاندان و فرزندانت در امان خداييد . براى آنچه در زمان گذشته از تو سر زده، مؤاخذه نمى شوى، مادام كه حرف شنو و مطيع باشى و كنار خانه و خانواده و شَهرت باشى. هر كس از مأموران و شيعيان خاندان محمّد و ديگر مردم ، عمر سعد را مى بيند، متعرّض او نشود، جز به خوبى» . سائب بن مالك، احمر بن شُمَيط، عبد اللّه بن شدّاد و عبد اللّه بن كامل ، گواهان اين امان بودند و مختار ، خود با خدا عهد و پيمان بست كه به آن امانى كه به عمر بن سعد داده، وفا كند، مگر اين كه او كارى انجام دهد و خدا را گواه گرفت، و خدا گواهى كافى است. ابو جعفر محمّد بن على (باقر) عليه السلام مى فرمايد: «امان دادن مختار به عمر بن سعد به اين كه مگر كارى انجام دهد ، مرادش اين بود كه او هر گاه داخل مستراح هم شد ، كارى انجام داده است» . وقتى عُريان ، خبر [سوگند خوردن مختار به كشتن فردى] را آورد، عمر بن سعد ، شب براى حمّام از منزل بيرون رفت . سپس با خود گفت : به منزلم بر مى گردم. پس باز گشت و از رَوحاء ، عبور كرد و صبح به خانه اش آمد ، در حالى كه به حمّام رفته بود . غلامش به او امان نامه و نيز منظور مختار را از آن ، يادآورى كرد و گفت: چه كارى بزرگ تر از آنچه تو كردى ! تو اقامتگاه و خانواده ات را ترك كردى و تا اين جا آمدى. به منزلت برگرد و اجازه نده كه مختار ، بهانه اى بر ضدّ تو بيابد. او به منزلش باز گشت ؛ ولى خبر رفتنش به بيرون از منطقه تعيين شده، به مختار رسيد . مختار گفت: هرگز! در گردن او زنجيرى است كه اگر براى فرار هم تلاش كند ، نمى تواند و او را باز مى گرداند. مختار، صبح ، ابو عَمره را به دنبال عمر بن سعد فرستاد و دستور داد كه او را بياورد. ابو عَمره نزد عمر بن سعد آمد و بر او وارد شد و گفت: امير ، تو را خواسته است ! عمر برخاست ؛ امّا پايش در جُبّه اش گرفت و فرو افتاد . ابو عَمره او را در همان جبّه با شمشيرش كشت و سرش را در دامنش گذاشت و آن را در برابر مختار قرار داد. مختار به پسر عمر، حفص بن عمر بن سعد ـ كه نزد او نشسته بود ـ ، گفت: اين سر را مى شناسى؟ حفص ، استرجاع كرد (إنّا للّه گفت) و گفت: آرى و زندگى ، ديگر پس از او، لطفى ندارد! مختار گفت: راست گفتى . تو هم پس از او زنده نمى مانى ! و دستور داد او را نيز كشتند و سر او را در كنار سر پدرش گذاشتند. آن گاه مختار گفت: اين در برابر حسين عليه السلام و اين هم در برابر على بن الحسين (علىِ اكبر) ، هر چند كه برابر نيستند ! به خدا سوگند، اگر سه چهارمِ قريش را به خاطر حسين مى كشتم، با بند انگشتى از بند انگشتان او برابرى نمى كرد.