دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢١
٢٧٢٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو كَنود عبد الرحمان بن عُبَيد ـ: وقتى خبر كشته شدن حسين عليه السلام به مردم مدينه رسيد، دختر عقيل بن ابى طالب ـ در حالى كه زنان خاندانش نيز همراهش بودند ـ ، ماتم زده بيرون آمد و لباسش را جمع مى كرد و مى گفت: {٠ به پيامبر صلى الله عليه و آله چه مى گوييد ، اگر به شما بگويد : «شما ـ اى آخرين امّت ـ ، چه كرديد ٠} {٠ با نسل و خانواده من، پس از از دست دادن من كه برخى از آنها اسير شدند و برخى در خون غلتيدند؟!» ٠}
ر. ك: ج ٨ ص ٤٠٣ (بخش هشتم / فصل هشتم / بازگشت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه) و ج ١٠ ص ٢٤٧ (بخش دوازدهم / فصل يكم / آنچه از دختران عقيل نقل شده) .
ج ـ هنگام بازگشت اهل بيت امام عليه السلام
٢٧٢٧.الملهوف ـ به نقل از بشير بن حَذلَم [١] ـ: وقتى به مدينه نزديك شديم، على بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام پياده شد . بارش را بر زمين گذاشت و خيمه اش را بر پا كرد و زنان را پياده نمود و فرمود : «اى بشير! خدا، پدرت را رحمت كند كه شاعر بود. آيا تو هم مى توانى شعر بسرايى؟» . گفتم: آرى، اى پسر پيامبر خدا ! من هم شاعرم. فرمود: «پس به مدينه برو و خبر كشته شدن حسين عليه السلام را اعلام كن». اسبم را سوار شدم و تاختم تا وارد مدينه شدم . وقتى به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم، صدايم را بغض آلود، بلند كردم و چنين سرودم: ٠ اى مردم يثرب ! اين شهر، ديگر جاى نشستن نيست . حسين ، كشته شد ! مانند باران، بگِرييد . ٠ ٠ تنَش در كربلا، گلگون افتاده و سرش بر تيرك ها، چرخانده مى شود . ٠ آن گاه گفتم: اين ، على بن الحسين (زين العابدين عليه السلام ) است كه با عمّه ها و خواهرانش در نزديكى شما فرود آمده اند و در آستانه وارد شدن بر شمايند و من، فرستاده اويم . جايش را نشانتان مى دهم. هيچ زن پرده نشين و پوشيده اى نبود ، مگر اين كه با صورتى باز، از پشت پرده ها بيرون آمد ، با سر برهنه و سيلى به صورتْ زنان . آنان، شيون مى كردند. من زن و مردِ گريانى بيش از آن روز نديده ام و نيز روزى را تلخ تر براى مسلمانان پس از در گذشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله . از كنيزى شنيدم كه بر حسين عليه السلام نوحه سرايى مى كرد و مى گفت: ٠ كسى، خبر مرگ آقايم را دردمندانه آورد. آن خبر مرگ ، مرا بيمار كرد و مصيبت زده. ٠ ٠ چشمان من ! اشك ها را بذل و بخشش كنيد و بريزيد و اشكى ديگر را بذل و بخشش كنيد، پس از آن كه اشك ريختيد ، ٠ ٠ بر كسى كه عرش خداوندِ ارجمند را به لرزه انداخت و جبا كشته شدنشج بينى دين و عظمت آن ، بُريده شد؛ ٠ ٠ بر پسر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و پسر وصيّش اگر چه در جايى دورتر از ما افتاده است . ٠ آن گاه آن كنيز گفت: اى جارچى ! با خبر مرگ ابا عبد اللّه ، اندوه ما را تازه كردى و زخم هايى را كه هنوز بهبود نيافته بود، خراشيدى . تو كه هستى، رحمت خدا بر تو؟ گفتجمج: من بَشير بن حَذلَم هستم كه مولايم على بن الحسين عليه السلام مرا فرستاد و خودِ او، فلان جا با خانواده ابا عبد اللّه الحسين عليه السلام و زنانش فرود آمده است . آنان، مرا در همان جا رها كردند و بيرون دويدند. من هم اسبم را هِى كردم و به سوى آنان، باز گشتم و ديدم كه راه و همه جا پُر از جمعيت است. از اسبم پياده شدم و جمعيّت را شكافتم تا به درِ خيمه نزديك شدم . على بن الحسين عليه السلام داخل آن بود و در حالى كه با پارچه اى اشك هايش را پاك مى كرد ، بيرون آمد . پشت سرِ امام عليه السلام ، خادمى صندلى در دستش بود و آن را براى ايشان گذاشت . امام عليه السلام بر روى آن نشست ؛ ولى نمى توانست جلوى اشكش را بگيرد . صداى گريه مردم ، بلند شد و ناله كنيزكان و زنان به هوا برخاست . مردم از هر سو ، امام زين العابدين عليه السلام را تسلّى مى دادند و آن مكان ، يكپارچه آه و فغان شد.