دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧
٢٤٦٣.شرح الأخبار ـ به نقل از ابو نعيم ، با اسناد خود ـ: وقتى خبر كشته شدن امام حسين عليه السلام به اُمّ سلمه رسيد، در مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خيمه اى بر پا كرد و در آن نشست و لباس سياه پوشيد.
١ / ٢
عبد اللّه بنُ عبّاس [١]
٢٤٦٤.الكامل فى التاريخ ـ به نقل از شقيق بن سلمه ـ: وقتى حسين عليه السلام كشته شد، عبد اللّه بن زبير شوريد و ابن عبّاس را به بيعت با خود ، فرا خواند؛ ولى ابن عبّاس از آن خوددارى نمود. يزيد، گمان برد كه خوددارى ابن عبّاس از بيعت با ابن زبير، به خاطر بيعت با يزيد است. از اين رو ، اين نامه را به او نوشت: «امّا بعد، به من خبر دادند كه عبد اللّه بن زبيرِ مُلحد، تو را به بيعت ، دعوت كرده است و تو به جهت بيعت و وفادارى به ما، از بيعت با او خوددارى كرده اى . خداوند ، بهترين پاداش خويشاوندى را كه به صِله كنندگانِ رَحِم و به وفا كنندگان به عهدشان مى دهد، به تو عطا فرمايد! من هر چه را فراموش كنم، نيكى به تو و نيز صِله اى را كه شايسته آنى ، فراموش نمى كنم . پس به آنان كه از دوردست ها بر تو وارد مى شوند و كسانى كه ابن زبير با زبانش آنان را جادو كرده، نيك بنگر و آنان را با وضع وى ، آشنا كن كه آنان از تو ، بيشتر شنوايى دارند و از تو ، بيشتر از آنانى كه بيرون مكّه اند ، فرمان مى برند». عبد اللّه بن عبّاس در جواب يزيد نوشت: «امّا بعد: نامه ات به من رسيد . در باره خوددارى من از بيعت با ابن زبير، [بدان كه] به خدا سوگند، در اين كار، پاداش و ستايش تو را انتظار نداشتم ، و البته خدا، به قصد من آگاه است. تو پنداشته اى كه نيكى به مرا از ياد نمى برى ؟ ! پس ـ اى بَشَر ـ ، نيكى ات را از من باز دار، كه من هم نيكى ام را از تو باز مى دارم. از من خواسته اى كه مردم را به تو علاقه مند كنم و كينه آنان را به ابن زبير برانگيزانم تا او را تنها بگذارند. هرگز! اين ، نه جاى خوش حالى دارد و نه كرامتى است. چگونه چنين باشد ، در حالى كه تو ، حسين و جوانان عبد المطّلب را ـ كه چراغ هاى هدايت و ستارگان روشنگر راه ها بودند ـ ، كُشتى؟! سپاهيانت به دستور تو ، در دشتى بر آنها تاختند و آنها در صحرا ، در خون ، غوطه ور شدند و عريان و تشنه كشته شدند و بى كفن و بى بالش ماندند . بادها بر تن آنان غبار مى پاشيدند و گرگ هاى بيابان بر جنازه هايشان عبور مى كردند، تا اين كه خداوند، قومى را كه در ريختن خون آنان سهيم نبودند، بر انگيخت وآنان كفنشان كردند و دفنشان نمودند. اگر تو عزيز شده اى و در اين جايگاه نشسته اى ، به خاطر من و آنان است. من نيز هر چه را از ياد ببرم، هرگز از ياد نمى برم كه تو حسين عليه السلام را از حرم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حرم خدا تاراندى و سپاهت را به سوى او گسيل داشتى و همچنان ادامه دادى تا او را به عراق كوچاندى و او ـ در حالى كه نگران و ترسان بود ـ ، از مدينه بيرون رفت. سپاه تو به جهت دشمنى ات با خدا و پيامبر خدا، به سوى او و خاندانش ـ كه خداوند ، پليدى را از آنها برده و كاملاً پاكشان كرده است ـ ، لشكركشى كرد . او از تو درخواست تركِ مخاصمه كرد تا باز گردد ؛ امّا شما كمىِ ياران و درماندگى خانواده اش را فرصت شمرديد و بر ضدّ او ، دست به دست هم داديد [و او را كشتيد]، گويى خانواده اى تُرك [٢] و كافر را مى كُشيد . هيچ چيزى برايم شگفت انگيزتر از اين نيست كه از من درخواست دوستى كنى، در حالى كه فرزندان پدرم را كشته اى و شمشيرت از خون [خويشانِ] من خون چكان است، و تو يكى از خون بهاهاى منى ! شادمان مباش كه امروز بر ما چيره شده اى ؛ چرا كه قطعا روزى هم ما بر تو چيره مى شويم. و السّلام» .
[١] ر . ك : ج ٤ پانوشت ص ٤٣٣ .[٢] تُركْ نژادان (ساكنان آسياى ميانه و شمال قفقاز)، در آن روزگار، هنوز مسلمان نشده بودند.