دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٧
٢٥٩٣.تاريخ الطبرى ـ به نقل از مسلم بن عبد اللّه ضِبابى ، در باره حو: وقتى شمر بن ذى الجوشن بيرون آمد ، من هم با او بودم، در آن هنگامى كه مختار ، ما را شكست داد و يمنى ها را در جَبّانةُ السَّبيع كشت و غلامش زِربى را در پى شمر فرستاد و شمر ـ چنان كه اتّفاق افتاد ـ ، او را كشت . شمر رفت تا به ساتيدَما [١] رسيد . از آن جا هم گذشت تا به روستاى كَلتانيّه [٢] ـ كه در ساحل رودخانه و در كنار تپّه اى است ـ رسيد. آن گاه [كسى را] به كَلتانيّه فرستاد و مردى عِلج [٣] را از آن جا گرفت و او را زد و به او گفت: راه رهايى ات ، اين است كه نامه مرا به مُصعَب بن زبير برسانى . و در بالاى نامه نوشت: به امير مُصعَب بن زبير ، از شمر بن ذى الجوشن . مرد عِلج ، رفت و وارد روستايى شد كه خانه هايى داشت و خانه ابو عَمره هم در ميان آنها بود . مختار ، ابو عَمره را در آن ايّام به آن روستا فرستاده بود تا آن جا مركز اسلحه [و كمينگاه ]ميان تداركات وى و بصريان باشد . آن مرد عِلج ، عِلج ديگرى را از آن روستا ديد و به او از آزارهاى شمر ، شِكوه كرد. آن دو ايستاده بودند و حرف مى زدند كه يكى از دوستان ابو عَمره از كنار آنها گذشت و در دست آن عِلْج ، نامه اى را ديد كه شمر ، خطاب به مصعب نوشته بود. از مرد علجى در باره محلّ اقامت شمر پرسيدند . او جواب داد و معلوم شد كه فاصله ميان آنها با شمر ، تنها سه فرسخ است . پس به سمت او حركت كردند. به خدا سوگند، من آن شب با شمر بودم . گفتيم: اى كاش تو امشب ، ما را از اين جا ببَرى ! ما در اين جا مى ترسيم. گفت: آيا همه اين نگرانى ها براى اين دروغگو (مختار) است ؟ به خدا سوگند، من تا سه روز از اين جا حركت نخواهم كرد. خدا دلتان را از وحشت ، آكنده سازد ! در آن جايى كه ما بوديم ، ملخ هاى بى بالِ كوچك، زياد بودند . به خدا سوگند ، من بين خواب و بيدارى بودم كه صداى سُم اسب شنيدم و با خود گفتم: اين ، صداى ملخ است. سپس صداى همهمه شديدترى شنيدم و به هوش آمدم و چشمانم را ماليدم و گفتم: نه ! به خدا، اين ، صداى ملخ نيست. تا آمدم بلند شوم، آنها از بالاى تپّه بر ما مُشرِف شده بودند و تكبير گفتند و خانه هاى ما را محاصره نمودند . ما از خانه ها در آمديم و اسب هايمان را رها كرديم و با پاى پياده مى دويديم. من از كنار شمر مى گذشتم و او بُردِ محكم بافت سپيدى به تن داشت . او پيسى داشت و من از روى بُردش ، سفيدى پهلويش را مى ديدم. او آنها را با نيزه مى زد . آنها او را واداشتند كه با شتاب ، سلاح و لباس هايش را بپوشد. ما گذشتيم و او را رها كرديم. ساعتى نگذشت كه شنيدم كسى مى گويد : اللّه ُ أكبر ! خدا آن پليد را كشت! مِشرَقى از ابو كَنود عبد الرحمان بن عُبَيد ، نقل كرد كه: به خدا سوگند، من بودم كه آن نامه را با عِلج ديدم و او را پيش ابو عَمره آوردم و من بودم كه شمر را كشتم. گفتم: آيا آن شب شنيدى كه چيزى بگويد؟ گفت: آرى . او با ما درگير شد و ما را ساعتى با نيزه اش زد و بعد ، نيزه اش را كنارى انداخت و وارد خانه اش شد . سپس شمشير برداشت و پيش ما آمد، در حالى كه مى گفت: ٠ آنان را از نعره بلند شير ، خبردار كردم كه ريختى خشن دارد و پشت را به خاك مى مالد . ٠ ٠ در هيچ روزى ديده نشد كه از دشمن فرار كند مگر دشمنى كه چنين جنگجو و يا كشنده است . ٠ ٠ آنان را سخت مى زند و عامل را سيراب مى كند . ٠
[١] رودخانه اى در نزديكى ارزن الروم. خسرو پرويز ، پادشاه ايران، اياس بن قبيصه طايى را براى جنگ با روميان به ساتيدمافرستاد (ر.ك : نقشه شماره ٥ در پايان جلد ٨).[٢] ابو يحيى ساجى ، اين كلمه رادر تاريخ بصره، در يادكرد اساوره، به صورت «كَلاتانيّه» ضبط نموده است. اين منطقه، بين شوش و صيمره يا جايى در همين حدود است. در همين جا بود كه شمر بن ذى الجوشن ضبابى كه در كشتن حسين بن على ـ كه خدا از او خشنود باد ـ شركت داشت، كشته شد. ابو عمره ، او را كشت (ر.ك : نقشه شماره ٥ در پايان جلد ٨) .[٣] عِلج،در عربى ، به مرد تنومند كافر غيرعرب ، گفته مى شود . برخى از عرب ها ، علج را براى هر كافرى به كار مى برند.