توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤٩ - توبهى حر بن يزيد رياحى
اختيار با من بود قبول مىكردم، چه كنم اختيار با امير است، او نپذيرفت، المأمور معذور!
حر تصميم خود را گرفت، بايد به حسين ملحق شود و يزيديان از نقشهاش آگاه نگردند، از پسر عمويش كه در كنارش بود پرسيد: اسبت را آب دادهاى؟
قره گفت: نه، حر پرسيد: نمىخواهى آبش بدهى؟ قره از اين پرسش چنين پى برد كه حر نمىخواهد بجنگد ولى نمىخواهد كسى از كارش آگاه شود، مبادا گزارش دهند، پس چنين پاسخ داد: چشم مىروم و اسبم را آب مىدهم و رفت و از حر دور شد.
مهاجر، پسر عموى ديگر حر از راه رسيد و از وى پرسيد: اى حر چه خيال دارى، مىخواهى بر حسين حمله كنى؟
حر جوابش را نداد و ناگهان هم چون بيد لرزيدن گرفت و به چندش درآمد!
مهاجر كه وضع حر را چنين ديد در عجب شده و گفت: اى حر! كار تو انسان را به شك مىاندازد، من چنين وضعى از تو نديده بودم، اگر از من مىپرسيدند دليرترين مرد كوفه كيست؟ من تو را نشان مىدادم، اين لرزش چيست؟ و اين چنديدن براى چه؟!
حر لب بگشود و گفت: سر دوراهى قرار گرفتهام، خود را ميان بهشت و دوزخ مىبينم، سپس گفت: به خدا قسم هيچ چيز را از بهشت برتر نمىدانم و دست از بهشت برنمىدارم، هرچند قطعه قطعهام كنند و مرا بسوزانند، پس تازيانه بر اسب زد و به سوى حسين رهسپار گرديد.
حر بهشت را باور كرده بود، دوزخ را باور كرده بود، به روز رستاخيز ايمان داشت، اين است معنى ايمان به روز جزا.
اهل دل آگاهند كه صد دارِ شورا در يك لحظه در دل تشكيل مىشود، و گويندگانى از هر گوشهى دل برمىخيزند و سخن مناسب خود را مىگويند، آن