توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥٩ - توبهى برادران يوسف
برادران از نظر قانون و مذهب ابراهيم خليل خود را مستحق كيفر ديدند، از نظر عاطفه مستحق انتقام يوسفى دانستند، گويا جهان بر سر ايشان فرود آمد و اضطراب و لرزه بر اندامهايشان بينداخت و قدرت سخن از آنان سلب شد، هرچه نيرو داشتند جمع كرده به آخرين دفاع اكتفا كردند، و آن اعتراف به گناه و تقاضاى عفو و بخشش بود، سپس گفتند: خدا تو را بر ما برترى داده و ما خطاكاريم و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مىگويد و با آنها چه خواهد كرد؟ ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار نداشتند و احتمال نمىدادند.
يوسف گفت: من از شما گذشتم، شما سرزنش نخواهيد شنيد، كيفر نخواهيد ديد، انتقام نخواهم گرفت، خداى از گناه شما بگذرد و شما را بيامرزد.
مردان خدا چنين هستند، بخشش و بخشايش دارند، انتقام نمىكشند، كينه ندارند، براى دشمن خود از خداى خود طلب آمرزش مىكنند، دل آنها آكنده از مهر و محبت بر خلق است.
يوسف كه برادران را از بيم انتقام و كيفر آسوده خاطر كرد چنين فرمود:
هم اكنون برخيزيد و به كنعان برگرديد و پيراهن مرا همراه برده بر چهرهى پدرم بيفكنيد، حضرتش بينا خواهد شد، و خانوادههاتان را برداريد و به مصر نزد من بياوريد.
اين دومين بار بود كه برادران پيراهن يوسف را براى پدر مىبردند، پيراهنى كه در نخستين بار ارمغان مرگ بود، آژير جدايى و فراق بود، پيك بدبختى و شومى بود، ولى اين بار ارمغان حيات بود، نويد ديدار و مژدهى وصال بود، و پيك سعادت و خوشبختى بود.
پيراهن يوسف در آن دفعه پدر را نابينا ساخت و با بردگى پسر همراه بود، ولى در اين دفعه پدر نابينا را بينا مىكند و از آزادى و سرورى پسر خبر مىدهد.