توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٢ - اصمعى و تائب بيابانى
از روز راه رفتند تا راه آنها جدا شد و دو راه شد، و آن جوان از يك راه رفت و راهب از يكى ديگر؛ به ناگاه آن ابر بالاى سر آن جوان رفت. راهب گفت: تو از من بهترى، دعا براى تو اجابت شده و براى من اجابت نشده، داستان خود را به من بگو؛ او خبر آن زن را گزارش داد. به او گفت: آنچه گناه در گذشته كردهاى برايت آمرزيده شده براى ترسى كه به دلت افتاده بايد بنگرى در آينده چونى[١]؟
اصمعى و تائب بيابانى
اصمعى مىگويد: در بصره به سر مىبردم، نماز جمعه را خوانده و از شهر بيرون رفتم، مرد عربى را ديدم بر شترى نشسته و نيزهاى در دست دارد، چون مرا ديد گفت: از كجايى و از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از طايفهى اصمع، گفت: تو آنى كه معروف به اصمعى هستى؟ گفتم: آرى، من آنم، گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از خانهى خداى عزّ و جل، گفت:
او للَّهِ بَيْتٌ فِى الْارْضِ؟
آيا در زمين براى خداوند خانهاى هست؟
گفتم: آرى، خانهى مقدس معظم، بيت اللَّه الحرام، گفت: آنجا چه مىكردى؟
گفتم: كلام خدا مىخواندم، گفت:
او للَّهِ كَلامٌ؟
آيا براى خدا كلامى هست؟
گفتم: آرى، كلامى شيرين، گفت: چيزى از آن را بر من بخوان، سورهى والذاريات را خواندم تا به اين آيه رسيدم:
[١] - كافى: ٢/ ٦٩، باب الخوف و الرجاء، حديث ٨؛ بحار الأنوار: ٦٧/ ٣٦١، باب ٥٩، حديث ٦.