توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٣٩ - توبهى مرد نباش
دخترى از طايفهى انصار از دنيا رفت، او را دفن كردند و برگشتند، به هنگام شب كنار قبرش رفتم، او را بيرون آورده و كفنش را برداشته و وى را عريان كنار قبر رها كردم، به وقت بازگشت شيطان مرا وسوسه كرد، او را در برابر ديدهى شهوتم جلوه داد، اين وسوسه نسبت به بدن و زيبايى او در سينهى من ادامه پيدا كرد تا جايى كه عنان نفس از دست رفت، به جانب او برگشتم و كارى كه نبايد انجام بدهم از من سر زد!
گويى صدايى شنيدم كه گفت: اى جوان! واى بر تو از مالك روز قيامت! روزى كه مرا و تو را در پيشگاه او قرار مىدهند، مرا در ميان اموات عريان گذاشتى، از قبرم بيرون آوردى، كفنم را بردى و مرا به حالت جنابت واگذاشتى تا به اين صورت وارد محشر شوم، واى بر تو از آتش جهنم!
پيامبر فرياد زدند: از من دور شو اى فاسق، مىترسم به آتش تو بسوزم! چه اندازه به آتش جهنم نزديكى؟!
از مسجد بيرون آمد، زاد و توشهاى تهيه كرد، به جانب كوههاى بيرون شهر رفت، در حالى كه لباسى خشن به تن داشت و دو دست خود را به گردن بسته بود، فرياد مىكرد: خداوندا! اين بندهى تو بهلول است، دست بسته در برابر تو قرار دارد. پروردگارا! تو مرا مىشناسى، خطايم را مىدانى، من امروز از كاروان نادمان هستم، براى توبه نزد پيامبرت رفتم ولى مرا از خود راند و به ترس و وحشتم افزود، تو را به اسم و جلال و بزرگى سلطنتت قسم مىدهم كه نااميدم مفرما، اى آقاى من! دعايم را نابود مكن، از رحمتت مرا مأيوس منما. مناجات و دعا و گريه و زارى او چهل شبانهروز طول كشيد، درندگان و وحوش بيابان به گريهاش گريستند! چون به پايان چهل شبانهروز رسيد، دو دستش را به جانب حق برداشت و عرضه داشت: الهى! اگر دعايم را مستجاب و گناهم را بخشيدهاى به پيامبرت خبر ده، اگر دعايم را مستجاب نكردهاى و گناهم را نبخشيدهاى