توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٦٥ - توبهاى عجيب
بده وگرنه تو را مىكشيم، گفت: مرا هشتاد دينار بود، چهل دينار بابت بدهى پرداختم، بقيهاش براى مخارج زندگى مانده، به دستور رييس راهزنان او را گشتند، در جستجوى لباس و بار او جز چهل دينار نديدند!
رييس راهزنان گفت: حقيقتش را براى من بگو، چگونه در برخورد با اين همه خطر جز سخن به حقيقت نگفتى و از راستگويى امتناع ننمودى؟
گفت: در كودكى به مادرم وعده دادم در تمام عمرم سخن جز به راستى نگويم و دامن به دروغ آلوده نسازم!
راهزنان قاه قاه خنديدند ولى رييس دزدان آه سردى كشيد و گفت: عجبا! تو به مادرت قول دادى دروغ نگويى و اينگونه پاى بند قولت هستى، ولى من پاى بند قول خدا نباشم كه از ما قول گرفته گناه نكنيم، آنگاه فرياد زد: خدايا! از اين به بعد به قولم عمل مىكنم؛ توبه، توبه!
توبهاى عجيب
در زمان رسول خدا ٦ و سلم، در شهر مدينه مردى بود با چهرهاى آراسته و ظاهرى پاك و پاكيزه، آنچنان كه گويى در ميان اهل ايمان انسانى نخبه و برجسته است.
او در بعضى از شبها به دور از چشم مردمان به دزدى مىرفت و به خانههاى اهل مدينه دستبرد مىزد.
شبى براى دزدى از ديوار خانهاى بالا رفت، ديد اثاث زيادى در ميان خانه قرار دارد و جز يك زن جوان كسى در آن خانه نيست!
پيش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالى است، يكى بردن اين همه اثاث قيمتى، يكى هم درآويختن با اين زن!
در اين حال و هوا بود كه ناگهان برقى غيبى به دل او زد، آن برق راه فكرش را