توبه آغوش رحمت - انصاريان، حسين - الصفحة ١٤٨ - توبهى حر بن يزيد رياحى
امام حسين ٧ به حر گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چه مىخواهى؟ حر گفت: هان! به خدا اگر ديگرى از عرب اين كلمه را به من مىگفت و او در چنين گرفتارى بود كه تو هستى من واگذار نمىكردم و مادرش را به شيون و فرزند مردگى نام مىبردم و حتماً به او پاسخ مىدادم هرچه بادا باد، ولكن به خدا من حق ندارم كه مادر تو را ذكر كنم مگر به نيكوترين وجهى كه مقدور باشد.
وَلكِنْ وَاللَّهِ مَا لِى الَى ذِكْرِ امِّكَ مِنْ سَبيلٍ الَّا بِاحْسَنِ ما يُقْدِرُ عَلَيْهِ[١].
آنگاه گفت: من مأمور جنگ با تو نيستم، مىتوانى راهى را پيش گيرى كه نه به كوفه برود نه به مدينه، شايد پس از اين دستورى رسد كه من از اين تنگنا نجات يابم، سپس براى حسين سوگند خورد اگر جنگ كند كشته خواهد شد.
پيشوا فرمودند: مرا از مرگ مىترسانى؟ كارتان به جايى رسيده كه مرا بكشيد! هر دو لشكر به راه افتادند، در راه به تنى چند از ياران حسين برخوردند كه از كوفه به يارى آن حضرت آمده بودند، حر خواست آنها را زندانى كند و يا به كوفه برگرداند، پيشوا ممانعت كرد و فرمودند: من از اينها دفاع مىكنم، چنانكه از جان خود دفاع مىكنم، حر سخنش را پس گرفت و آنان به حسين پيوستند.
سرانجام حسين را در كربلا فرود آورد، ارتش يزيد دسته دسته و گروه گروه براى كشتن حسين به كربلا مىآمدند و دم به دم افزوده مىشدند، عمر سعدفرماندهى سپاه يزيد را به عهده داشت، حر نيز از سرداران سپاه بود.
وقتى كه عمر سعد آمادهى جنگ گرديد، حر كه باور نمىكرد پسر پيامبر مورد حملهى پيروان پيغمبر قرار گيرد، نزد عمر رفت و پرسيد: مىخواهى با حسين جنگ كنى؟! عمر گفت: آرى، جنگى كه سرها به آسانى بر روى زمين بريزد، حر گفت: چرا پيشنهادهاى حسين را نپذيرفتى؟! عمر گفت: اختيار با من نبود، اگر
[١] - ارشاد القلوب: ٢/ ٨٠؛ اعلام الورى: ٢٣٢، الفصل الرابع.