ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٤٩
شرك اعتماد به شرك اعتقاد گذاره كند.» (a ١١٠/T )
گرفتن (آغاز كردن) «از نماز كرده ناسپاسى كردن مىگيرد.» (b ١١٤/T )
گرويدن و مشتقات آن: گروش (ايمان، اعتقاد) (b ٥/T )؛ گرويد (ايمان آورد) (a ٥/T )؛ گرويده (ايمان آورده) (b ٤٣/T )؛ گرويدگى، مثالها: «امّيد وى از روى گروش است كه گرويده است.» (b ٤٣/T )؛ «چون مرد گرويده بود، بايد كه نصيحت از خويشتن طلب كند تا نشان گرويدگى پديد آيد.» (b ٧٤/T )
گزاييدن (زيانرساندن): «درويشى تن را گزايد ... حرص هم تن را گزايد و هم دين را.» (b ٧٢/T )
ماندن (ترك كردن): «شما راستباشى به جاى ماندهايد.» (a ٤٦/T )؛ «چون دانسته باشد كه فعل مارگزيدن است، هم نيز مارگزيدن به جاى ماند.» (b ٨٨/T )؛ «چندين فرمان خداى را عزّ و جلّ بمانده است.» (a ١٤٤/T )؛ «اين جهان را دوست مىداريد و آن جهان را مىبمانيد ... هركه اين جهان را دوست دارد، آن جهان را بماند.» (b ٦٦/T )
ماندن (گذاشتن): «خداى را به خدايى مان.» (a ١٠٣/T )؛ «هركه را مولى عزّ و جلّ به تدبيرهاى وى ماند.» (b ١٩/T )؛ دو مفهوم جداگانه از «ماندن» در يك عبارت:
«خواجه حاتم ... زن را گفت نفقه چند مىخواهى تا بمانم (: بگذارم) و بروم؟ زن گفت:
هم چند آنكه زندگانى بخواهى ماندن.» (مىخواهى زنده بمانيد). (b ١٠٧/T )؛
مردمى+ كردن (بخشيدن): «مرايشان را نان مردمى نكرد.» (b ١٦٦/T )؛ «نان خوردى و ما را مردمى نكردى.» (a ١٦٧/T )
نظر خواستن (كمك خواستن): «خواجگان آن ده همه بيامدند بهنظر خواستن.» (b/a ١٠١/T ) وا+ رهيدن (b ١٤٥/T )
يارستن: «از خانه بيرون نيارند رفتن.» (a ٢٣/T ) نيز: آرستن
استعمالهاى ويژه مؤلف
مؤلف در سراسر كتاب اصطلاح «علم معرفت» را به مفهوم عرفان و اصطلاح «اهل معرفت» را به مفهوم عارفان به كار برده است (b ١،b ٤/T ). ممدوح او خواجه حكيم